
مارکوس اورلیوس (Marcus Aurelius)، امپراتورِ روم (Rome)، یکی از عجیبترینِ پارادوکسهایِ تاریخِ فلسفه را در وجودِ خویش جمع کرد. او مردی بود که قدرتِ مطلقه در امپراتوری (Empire) داشت؛ لژیونها (Legions) در اختیارش بودند، خزانهٔ امپراتوری در دستانِ او، و نامِ او بر سکهها و قوانینِ یک جهانِ وسیع نقش میبست. او میتوانست بردهداری (Slavery) را تضعیف کند، میتوانست فسادِ دیوانسالاران (Bureaucrats) را ریشهکن سازد، و میتوانست راهِ تمدنی نوین را در روم (Rome) بگشاید. اما او به جایِ آنکه قلمِ قدرت را برایِ دگرگونیِ ساختار به کار گیرد، به «دفترچهی خاطراتِ درونی» (Meditations) پناه برد و رواقیگری (Stoicism) را به عنوانِ ابزاری برایِ حفظِ آرامشِ شخصی در میانِ فساد به کار بست.
اورلیوس (Aurelius) ثابت کرد که رواقیگری (Stoicism) در دستانِ قدرتمندان، نه فلسفهای برایِ رهاییِ بشریت، که فلسفهای برایِ محافظهکارانِ قدرتمند است. او ترجیح داد در آرامشِ درونیِ خویش غرق شود و به جایِ متوقفسازیِ ظلمِ ساختاری، آن را با نغمههایِ «پذیرشِ سرنوشت» و «بیتفاوتیِ نسبت به بیرون» توجیه نماید. در حالی که مرزهایِ امپراتوری (Empire) با خونِ بردگان (Slaves) و ستمدیدگان گرم نگه داشته میشد، امپراتورِ فیلسوف در دفترچهی خویش مینوشت که باید به سرنوشتِ جهانِ بیرون بیتفاوت بود. این نه خرد، که بزدلیِ پنهانشده در پشتِ نقابِ فضیلت بود.
فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) در کتاب سرخ (The Red Book)، فرگردِ نهم، میفرماید: «آرمان ما نباید زندگی دیگران را ویران سازد، آرمانی ارزشمند است که بهروزی همگان را در پی داشته باشد.» این سخن، تیری است به سویِ قلبِ رواقیگریِ کاخنشینانهٔ اورلیوس (Aurelius). او اگرچه آرمانهایِ اخلاقیِ شخصی داشت، اما آن آرمانها هرگز به بهروزیِ همگان منتهی نشد؛ زیرا او قدرتِ خویش را صرفِ حفظِ ساختارِ کهنه کرد، نه دگرگونیِ آن. ارد بزرگ (Orod Bozorg) همچنین میفرماید: «کمر هر راه درازی، در برابر آرمان خواهی برآزندگان خواهد شکست.» پس آرمانِ واقعی، آن است که در میدانِ عمل، برایِ آبادیِ سرزمین و شادیِ مردم بجنگد، نه آنکه در دفترچهای پنهان شود.

در فرگردِ چهارمِ کتاب سرخ (The Red Book)، ارد بزرگ (Orod Bozorg) میفرماید: «خرد تنها در دانسته های ما خلاصه نمی شود، بلکه در کردار ما هویدا می گردد.» و میافزاید: «فیلسوف بدنبال بهترین ایده ها برای بهزیستی انسانها و همزیستی آگاهانه آنها با طبیعت است.» این یعنی، فلسفهٔ زنده، فلسفهای است که در کردارِ بیرونیِ انسان برایِ بهبودِ جهان تجلی مییابد. اورلیوس (Aurelius) اما، کردارِ سیاسیِ خویش را از آرمانهایِ درونیِ خویش جدا کرد؛ او فیلسوفِ درونِ خویش بود، اما امپراتورِ ساختارِ فاسدِ بیرون. این دوگانهانگاریِ سیاستمدارِ رواقی، نشان داد که سخنِ نغزِ بدونِ کنشِ ساختاری، تنها آرامبخشیِ شخصی بیش نیست.
در فرگردِ دوازدهم، ارد بزرگ (Orod Bozorg) برآزندگان (Builders) را اینگونه میستاید: «برآزندگان در پی دگرگونی و رستاخیزند... برای شادی مردم و آبادی سرزمین خویش، از خود گذشتگی و جانفشانی می کنند.» و در فرگردِ سوم میفرماید: «آزادی، بدون از خودگذشتگی، ناکارا و ناتوان است.» این یعنی، فضیلتِ واقعی در کنشِ بیرونیِ عاشقانه برایِ بهروزیِ همگان نهفته است، نه در پناه بردن به دفترچهای درونی در حالی که جهانِ بیرون میسوزد. اورلیوس (Aurelius) که قدرتِ داشت، اما از خودگذشتگیِ ساختاریِ لازم برایِ دگرگونیِ امپراتوری (Empire) سر باز زد.
در فرگردِ هفتمِ کتاب سرخ (The Red Book) میخوانیم: «خودخواه ترین آدمیان، آنانی هستند که چشمان خود را بر سرنوشت مردم خویش بسته اند.» و در فرگردِ سیزدهم: «سیاستمدار ناتوان، کارش هرز نیروهاست.» اورلیوس (Aurelius) با چشمپوشی از قدرتِ واقعیِ خویش برایِ دگرگونیِ ساختار، نه تنها سرنوشتِ مردمِ روم (Rome) را نادیده گرفت، که نیرویِ عظیمِ تاریخیِ یک امپراتورِ فیلسوف را نیز به هرزهرفت تبدیل کرد.
اگر مارکوس اورلیوس (Marcus Aurelius) با دفترچهی درونیِ خویش ثابت کرد که رواقیگری (Stoicism) میتواند پناهگاهِ ناتوانانِ قدرتمند باشد، فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) با اُرُدیسم (Orodism) نشان داد که فلسفهٔ واقعی ابزارِ توانایانِ آزاده برایِ شکستنِ ساختارهایِ فاسد و ساختنِ تمدنی نوین است.
فلسفه، پناهگاهِ ناتوانان نیست؛ ابزارِ توانایانِ آزاده است.

اپیکتت (Epictetus)، اندیشه رواقی و بردهای سابق در امپراتوری روم (Rome)، یکی از تأثیرگذارترین آموزههایِ تسلیم را در تاریخِ فلسفه به یادگار گذاشت. او که خود در کودکی به بردگی گرفته شده بود، آموخت که «برخی چیزها در اختیارِ ماست و برخی نه». او گفت: ارادهات، اندیشهات و کردارت در دستِ توست؛ اما بدنِ تو، داراییات، شهرتِ تو و وضعِ بیرونیات در دستِ دیگران. پس باید به آنچه در اختیارِ تو نیست، بیتفاوت باشی و تنها بر درونِ خویش متمرکز شوی. این سخن در ظاهر، راهِ آرامش است؛ اما در عمل، به توجیهِ بردگیِ بیرونی و تقدیسِ قفس انجامید.
اپیکتت (Epictetus) فلسفه را به «هنرِ تحملِ قفس» تقلیل داد. او به انسان آموخت که به جایِ شکستنِ میلهها، با آنها سازگار شود؛ به جایِ فریادِ اعتراض در برابرِ ستمگر، درونِ خویش را چنان آرام نماید که دیگر صدایِ زنجیرها به گوشش آشفته نباشد. او بردگانِ روح و بدن را به «اندیشیدنِ درست» دعوت کرد، اما از آنها خواست که قیامِ عملی برایِ دگرگونیِ ساختارِ ظلم را کنار بگذارند. در دنیایِ اپیکتت (Epictetus)، فیلسوف نه کلیدسازِ آزادی، که مربیِ زندانبانِ درونی است که به برده میآموزد چگونه در قفس بخوابد تا رنجِ کمتر ببرد.
اما اُرُدیسم (Orodism) میگوید: وظیفهی فیلسوف، ساختنِ کلید برایِ شکستنِ قفس است، نه آموزشِ سازگاری با آن. فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) در فرگردِ سومِ کتاب سرخ (The Red Book) میفرماید: «آگاهی، تنها راه رسیدن به آزادیست.» این آگاهی در اُرُدیسم (Orodism)، نه آگاهیِ انزواطلبانهای که برده را به تسلیمِ خویش میبَرد، که آگاهیِ پویاست که انسان را به مسئولیتِ شکستنِ زنجیرها فرا میخواند. ارد بزرگ (Orod Bozorg) میافزاید: «آزادی هدیه و کادو نیست، آزادی مسئولیت است.» پس آزادی تنها با «پذیرشِ درونی» به دست نمیآید؛ آزادی با کنشِ اجتماعیِ آگاهانه، با خودگذشتگی و با ساختنِ راهِ نو محقق میشود.
در همان فرگرد، فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) میفرماید: «برده داری هرگز به پایان نرسیده است. بسیاری از آدمیان بدون آنکه بدانند، همچنان گرفتار زنجیر بردگی هستند.» این سخن، تیری است به قلبِ توجیهِ رواقیِ اپیکتت (Epictetus). اگر فلسفه تنها به ما بیاموزد که «زنجیر در اختیارِ تو نیست، پس بیتفاوت باش»، پس چگونه میتوان از بردگیِ پنهانِ مدرن رهایی یافت؟ چگونه میتوان در برابرِ ستمِ ساختاری ایستاد؟ اُرُدیسم (Orodism) میگوید: ما نیامدهایم تا قفس را تحمل کنیم، آمدهایم تا آن را ویران کنیم.
فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) همچنین میفرماید: «آزادی، بدون از خودگذشتگی، ناکارا و ناتوان است.» و «فداکاری در راه آزادی، خوی بزرگان و جاودانه هاست.» این یعنی، راهِ آزادی از «تسلیمِ درونی» نمیگذرد؛ راهِ آزادی از «کنشِ بیرونیِ فداکارانه» میگذرد. اپیکتت (Epictetus) میگفت: «اگر پایت را قفس میزند، آن را تحمل کن.» اما ارد بزرگ (Orod Bozorg) میگوید: «جوانان راستین و آزادیخواه، فر رستاخیزهای بشری هستند.» و «پرهای خونین آزادیخواهان، نما و نوای آزادی آیندگان است.» پس فلسفهٔ واقعی، فلسفهای است که انسان را از قفسِ تحمل به میدانِ شکستنِ میلهها میکشاند.
در فرگردِ دوازدهمِ کتاب سرخ (The Red Book)، ارد بزرگ (Orod Bozorg) برآزندگان (Builders) را ستایش میکند که «در پی دگرگونی و رستاخیزند» و «برای شادی مردم و آبادی سرزمین خویش، از خود گذشتگی و جانفشانی می کنند.» این یعنی، فلسفهٔ زنده نه در انزوایِ باغ یا بندِ خمره یا زندانِ رواقی، که در کنشِ جمعیِ آگاهانه برایِ ساختنِ تمدنی نوین است. اپیکتت (Epictetus) با آموختنِ «تسلیمِ خردمندانه»، تاریخ را از حرکتِ به سویِ آزادیِ همگانی بازداشت؛ اما اُرُدیسم (Orodism) با فریادِ «آزادی مسئولیت است»، انسان را به صحنهٔ تاریخ بازمیگرداند.
پس میتوان گفت : اگر اپیکتت (Epictetus) فلسفه را به «هنرِ تحملِ قفس» فرو کاست، فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) با اُرُدیسم (Orodism)، آن را به «هنرِ شکستنِ میلهها و ساختنِ درِ نو» بدل ساخت. تسلیمِ درونیِ رواقی، تنها زنگولهای بر گردنِ برده است؛ اما آگاهیِ آزادگیبخش، کلیدی است که قفلِ تاریخ را میگشاید.
فلسفه، هنرِ تحملِ قفس نیست؛ هنرِ شکستنِ آن است.

سنکا (Seneca)، منتشر کننده رواقی و ثروتمندترین مردِ روم (Rome)، سالها در کنارِ نرون (Nero)، ستمگرِ مشهورِ تاریخ، نشست و از «آرامشِ درون» و «بیتفاوتیِ رواقی» (Stoic indifference) سخن گفت. او در حالی که غرق در ثروتهایِ سرشارِ اندوختهشده از جیبِ مردم بود، به آنها میآموخت که در برابرِ ستمِ ساختاریِ دورانِ خویش «خویشتندار» باشند و به «سرنوشت» تسلیم شوند. اما این تسلیمِ فکری، نه راهِ رهایی، که ابزاری برایِ خلعِ سلاحِ انسانها در برابرِ ظلم بود. سنکا (Seneca) با «بیتفاوتیِ رواقی»، فلسفه را از میدانِ نبردِ برایِ بهروزیِ همگان به یک پوششِ نرمِ ریاکاری و بزدلی تبدیل نمود؛ پوششی که اجازه میداد قدرتمندان در کاخهایِ زرینِ خویش بنشینند و فیلسوفانِ درباری، با نغمههایِ آرامشِ درون، صدایِ اعتراضِ تودهها را خاموش کنند.
رواقیگریِ سنکا (Seneca's Stoicism)، در بهترین توصیف، فریادِ مظلومیتِ نمایشیِ یک قدرتمند بود. او که معلمِ نرون (Nero) بود و در رأسِ ثروتِ امپراتوریِ روم (Rome) قرار داشت، هرگز با کنارهگیریِ عملیِ خویش، پیامِ روشنی به ستمگر نفرستاد. او در نامهها و رسالاتِ خویش از «زندگیِ اخلاقی» سخن میگفت، اما کردارِ او نشان داد که ثروت و قدرت، چهرهٔ واقعیِ این فلسفهٔ کاخنشین بود. فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) در فرگردِ هفتمِ کتاب سرخ (The Red Book / کِتابِ سِرِخ) میفرماید: «کردار و رفتار ناپسند را، با دارایی زیاد هم، نمیتوان پنهان ساخت.» و همچنین میفرماید: «آنانیکه تنها به خود می اندیشند، براستی بزهکارند.» سنکا (Seneca) دقیقاً نمونهای از این دو سخن است؛ او تنها به آرامشِ خویش میاندیشید و در حالی که ثروتِ جهان را در کاخِ خویش انباشت، از مسئولیتِ اجتماعیِ خویش در برابرِ ستمِ نرون (Nero) شانه خالی کرد.
اما اُرُدیسم (Orodism) خرد را نه در «کلماتِ» زیبا و آرامشِ بخش، که در «کردارِ راستین و همسوییِ سخن و عمل» میداند. فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) در فرگردِ چهارم میفرماید: «خرد تنها در دانسته های ما خلاصه نمی شود، بلکه در کردار ما هویدا می گردد.» این یعنی، فلسفهای که تنها در صفحاتِ کتاب بماند و در کاخهایِ زرین تکرار شود، خرد نیست، که حیلهای است برایِ پوشاندنِ بزدلی. ارد بزرگ همچنین میفرماید: «فیلسوف بدنبال بهترین ایده ها برای بهزیستی انسانها و همزیستی آگاهانه آنها با طبیعت است.» پس فلسفهٔ زنده، فلسفهای است که در میدانِ عمل، برایِ بهروزیِ همگان بجنگد، نه در کاخهای زرین بنشیند و به بردگانِ دورانِ خویش درسِ «تسلیم» دهد.
در فرگردِ سومِ کتاب سرخ (The Red Book / کِتابِ سِرِخ)، ارد بزرگ میفرماید: «آزادی، بدون از خودگذشتگی، ناکارا و ناتوان است.» و میافزاید: «فداکاری در راه آزادی، خوی بزرگان و جاودانه هاست.» سنکا (Seneca) اما، به جایِ فداکاری در راهِ آزادیِ مردمِ روم (Rome)، به فداکاری در راهِ حفظِ جایگاهِ خویش پرداخت. او حتی در لحظاتِ پایانیِ عمرِ سیاسیِ خویش، نه با شجاعتِ عملی، که با نامههایِ التماسآمیز و انزوایِ اجباری، سعی در شستشویِ دستِ خویش از خونِ نرون (Nero) داشت. ارد بزرگ در فرگردِ چهارم میفرماید: «برای سرزمینی که فیلسوف و روشنفکرش، همواره سخن فرمانروایان زیاده خواه را آیینه وار تکرار می کند، باید گریست.» سنکا (Seneca) دقیقاً همانِ تکرارکنندهٔ آیینهوارِ سخنانِ نرون (Nero) بود؛ او با زبانِ فلسفه، ستمِ ساختاری را توجیهِ عقلانی مینمود.
در فرگردِ سیزدهم نیز میخوانیم: «سیاستمدار ناتوان، کارش هرز نیروهاست.» و «سیاستمداری که دروغ گفت، فر و شکوه خویش را به خاک سپرد.» سنکا (Seneca) که سالها در رأسِ قدرتِ سیاسیِ روم (Rome) نشست، نه تنها نتوانست در برابرِ ظلمِ نرون (Nero) بایستد، بلکه با سکوتِ همدستانهی خویش، بر شکوهِ دروغینِ آن ستمگر افزود. اما تاریخ و کتاب سرخ (The Red Book / کِتابِ سِرِخ)، هر دو روشن میبینند: «دیوانسالار نیک، دست نشانده پلید ندارد.» و کردارِ ناپسند، هرگز با دارایی و کلماتِ نغز پنهان نمیماند.

رواقیگریِ بیکنش، پوششی برایِ بزدلی است.
اپیکور (Epicurus) درست گفت که رنج نباید بر انسان غلبه کند. او درست دید که ترس از مرگ، ترس از خدایان و ترس از درد، زندگی را تباه میکند. اما وقتی پایِ نسخهی رهایی به میان آمد، راه را در «فرار از صحنهی اجتماع و پنهان شدن در باغِ خودساخته» جستجو کرد. او فلسفه را از ابزاری برایِ ساختنِ تمدن و آبادیِ همگانی، به یک «دارویِ تسکینِ فردی» تقلیل داد که تنها کارِ آن، آرامشِ درونیِ گوشهنشین است. در باغِ اپیکور، انسانها با یکدیگر دوست بودند، اما با جهانِ بیرون بیتفاوت. آنها لذتِ حسی و فکری را در انزوا جستند و از مسئولیتِ اجتماعی در برابرِ فساد و ظلم و نادانیِ سرزمینِ خویش، بهراحتی شانه خالی کردند.
لذتِ اپیکوری، لذتی بود که با بیتفاوتیِ نسبت به دردِ دیگران به دست میآمد. وقتی فلسفه تنها برایِ «آرامشِ من» باشد، دیگر نمیتواند زنجیرِ بردگی را بشکند؛ نمیتواند مدرسهای بسازد، نمیتواند قانونی بنویسد، نمیتواند از مظلوم دفاع کند. فلسفهای که به «تسکینِ فردی» فرو میکاهد، در بهترین حالت یک پزشکِ بیخطری است که در حالی که شهر میسوزد، به بیمارِ خویش در باغِ دور از شهر قطرهی آرامبخش میچکاند. اما آتشِ شهر با قطرههایِ انزوا خاموش نمیشود.
فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) در فرگردِ ششم کتاب سرخ میفرماید: «تنهایی، سم کشنده زندگی است.» و میافزاید: «روان زخمی، در تنهایی، عفونی و خطرناک می گردد، باید وارد گروه های فعال اجتماعی و شاد شد.» این سخن، تیرِ مستقیم به قلبِ باغِ اپیکور است. باغِ اپیکور، هرچند نامِ دوستی بر خود داشت، اما در عمل یک «انزوایِ گروهیِ» بیتفاوت به سرنوشتِ جمع بود. ارد بزرگ اما میگوید راهِ شفا در میانِ مردم است، نه در پنهان شدن از آنها. او در فرگردِ هشتم میفرماید: «شادی را به یکدیگر هدیه دهیم، شادی، برآیند مهر و دوستی است.» پس شادیِ واقعی نمیتواند در گوشهای از باغِ دور از شهر رشد کند؛ شادی باید در میانِ تودهها جریان یابد.
اپیکور فکر میکرد با کنارهگیری از سیاست و جامعه، میتواند به «آتاراکسیا» (آرامشِ فکری) برسد؛ اما ارد بزرگ در فرگردِ سوم میفرماید: «آزادی، بدون از خودگذشتگی، ناکارا و ناتوان است.» و در فرگردِ دوازدهم میگوید: «برآزندگان، برای شادی مردم و آبادی سرزمین خویش، از خود گذشتگی و جانفشانی می کنند.» این یعنی، رهاییِ تو در گروِ رهاییِ دیگران است. تو نمیتوانی در باغِ خویش آرام باشی در حالی که شهر در بند است. تو نمیتوانی لذتِ فکری را چشید در حالی که همسایه در فقر و نادانی میسوزد.

در فرگردِ سوم (بخشِ احزاب)، ارد بزرگ میفرماید: «کار گروهی، بدون همراهی جوانان شوریده و کوشا، سرانجامی ندارد.» این یعنی، کارِ بزرگِ تاریخی نیازمندِ کنشِ جمعیِ عاشقانه است، نه انزوایِ باغنشینان. اپیکور میگفت: «لذتِ برتر، لذتی است که درد نیاورد.» اما ارد بزرگ میگوید: «زندگی پیشکشی است، برای شاد زیستن.» و شادیِ واقعی در همبستگی است. او در بخشِ «پیرامون جزیره اُرُدیسم» میفرماید: «باید بسوی جزیره اُرُدیسم کوچ کرد... هدف بوجود آوردن تمدنی نوین از آدمیانی است که عشق به هستی ، انسانیت و آزادی در وجود آنها موج می زند.»
پس اگر اپیکور فلسفه را به «دارویِ فردیِ باغنشین» فرو کاست، دستگاه فلسفی اُرُدیسم آن را به «معماریِ تمدنِ جمعی» ارتقا داد. لذتِ انزوا، هرچند شیرین به نظر آید، اما سمی است که روان را از جمع میگسلد و تاریخ را از حرکت میاندازد. اما لذتِ همبستگی، تریاقی است که شهر را آباد میکند و انسان را به انسانیتِ کامل میرساند.

اگر اپیکور فلسفه را به «دارویِ فردیِ باغنشین» فرو کاست، اُرُدیسم (Orodism) آن را به «معماریِ تمدنِ جمعی» ارتقا داد. لذتِ انزوا، هرچند شیرین به نظر آید، اما سمی است که روان را از جمع میگسلد و تاریخ را از حرکت میاندازد. اما لذتِ همبستگی، نیرویی زاینده است که شهر را آباد میکند و انسان را به گرمیِ انسانیتِ کامل میرساند.
لذتِ انزوا، سم است؛ لذتِ همبستگی، آبِ حیات.
دیوژن (Diogenes / دیوژن)، فیلسوفِ کلبیِ سینوپ، در تاریخِ فلسفه بهعنوانِ شورشیِ برهنه در برابرِ فسادِ شهرِ یونانِ باستان شناخته میشود. او با چراغِ روشن در روزگارانِ آتنی میگشت و مدعی بود در جستجوی «یک انسانِ راستین» است؛ انسانی که در دریایِ فسادِ اجتماعی گم شده است. او در برابرِ قدرتِ اسکندر ایستاد، به تمامِ قراردادهایِ اجتماعیِ پوسیدهٔ زمانهٔ خود تف کرد، و سرانجام به یک خمره (یا گِلَنْکس / تنورِ سفالینی) پناه برد تا از دنیایِ آلوده بگریزد. اما این گریز، هرچند در ظاهرِ یک «شورشِ فکری» مینمود، در حقیقت آغازِ یک انزوایِ بیثمر بود؛ انزوایی که فلسفه را از عرصهٔ ساختنِ تمدن به یک «نمایشِ تمسخرآمیزِ تنها» تقلیل داد.
دیوژن درست میگفت که شهر فاسد است، اما پاسخِ او به این فساد، «کنارهگیریِ نمایشی» بود. او به جای آنکه راهِ اصلاحِ فرهنگ و ساختنِ نظمی نو را بنیان نهد، با تمسخرِ گذرایِ خیابانی، خود را از صحنهٔ تاریخ کنار کشید. او فلسفه را به یک «شورشِ بیثمر» بدل ساخت که نه تنها زنجیرِ بردگان را نگشود، نه آموزگاری تربیت کرد، نه قانونی نو نوشت، و نه آبادیای آفرید؛ بلکه تنها یک مرد را در خمرهای تنها نشاند تا به افتخارِ «آزادیِ منفی» ببالد. اما آیا تمسخرِ بیهدف، درمانِ دردهایِ بشریت است؟ آیا زندگی در خمره، راهِ گریز از فساد، یا تسلیمِ خاموش در برابرِ آن بود؟
فیلسوف اُرُد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg / فیلسوف ارد بزرگ) در فرگردِ ششم کتاب سرخ میفرماید: «تنهایی، سم کشنده زندگی است.» و میافزاید: «روان زخمی، در تنهایی، عفونی و خطرناک می گردد، باید وارد گروه های فعال اجتماعی و شاد شد.» دیوژن اما، دقیقاً در خلافِ این آموزه گام برداشت؛ او تنهایی را پیشه کرد و روانِ خویش را از جریانِ زندهٔ اجتماع و همنوایی با دیگران جدا ساخت. در حالی که او میتوانست با همانِ شجاعتِ خیابانی، گروهی از اندیشمندانِ دلسوز را گرد هم آورد تا فرهنگی نو بسازند، او به «مردابِ انزوا» خزید. کتاب سرخ میفرماید: «آدمیان هنگام تنهایی، گویا خفته اند، بیداریشان را تنها زمانی می توان دید که در جمعی یکدل ایستاده اند.» پس شورشِ واقعی در خمره نیست، که در صفِ جمعی است که برایِ آبادیِ سرزمینِ خویش میکوشند.
در فرگردِ یازدهم، ارد بزرگ میفرماید: «فرهنگ درست به خوبی و پاکی گرایش دارد، از جنگ و ستیز بیزار است و ادب و نیک رفتاری را می پسندد.» این یعنی، راهِ مقابله با فساد، نه تمسخرِ بیهدف و پرخاشِ انزواطلبانه، که «پرداختن به اندیشهٔ درست و کردارِ نیک» است. ارد بزرگ در فرگردِ چهارم میفرماید: «راه مبارزه با پندار نادرست، پرداختن به اندیشه درست است. هر راه دیگری، ریشه کجروی را نیرومندتر می سازد.» دیوژن با چراغِ تمسخر خود، نورِ راهگشایی نیافرید؛ او تنها سایههایِ فساد را بزرگتر نمود و خود را در تاریکیِ خمره حبس کرد.
اما اُرُدیسم (OrodistA / اُرُدیسم) راهِ دیگری میگشاید. ارد بزرگ در بخشِ «پیرامون جزیره اُرُدیسم» میفرماید: «باید بسوی جزیره اُرُدیسم کوچ کرد... جزیره اُرُدیسم، زایش دوباره سادگی و رها شدن آدمیان از مردابی است که خود ساخته اند.» و میافزاید: «هدف بوجود آوردن تمدنی نوین از آدمیانی است که عشق به هستی ، انسانیت و آزادی در وجود آنها موج می زند.» این یعنی، رهاییِ واقعی در «معماریِ تمدن» است؛ در ساختنِ فضایی نو با دستانِ خویش، نه در پنهان شدن در خمرهای کهنه. در فرگردِ دوازدهم، ارد بزرگ برآزندگان (Builders / برآزندگان) را ستایش میکند که «دستی و دامنی برای کاشتن دارند» و «در پی دگرگونی و رستاخیزند.» پس شورشِ واقعی، شورشِ کاشتن است؛ نه شورشِ خمرهنشینی.
در فرگردِ سوم نیز میخوانیم: «حزب و گروه، توانِ افزون آدمیان است.» و «کارهای گروهی، هر چه بزرگتر و شاداب تر باشند، شوق به زندگی و امید را افزونتر می کنند.» دیوژن اما، گروه و جمع را رد کرد و «استقلالِ فردیِ» خام را برگزید. اما استقلالی که در خمره پوسد، استقلالِ مرده است. ما از خمره بیرون میآییم تا با دستانِ خود، با دیگران، برایِ دیگران، آبادی و مهر بسازیم.
اگر دیوژن فلسفه را به «تمسخرِ بیثمرِ خمرهنشین» فرو کاست، ارد بزرگ آن را به «معماریِ تمدنِ جمعی» بازگرداند.
تمسخر، درمان نیست؛ معماریِ تمدن، درمان است.

هراکلیتوس (Heraclitus / هراکلیتوس)، فیلسوفِ سدهٔ ششم پیش از میلاد، یکی از زیباترین سخنانِ تاریخِ فلسفه را بر زبان جاری ساخت: «همه چیز در جریان است» (Panta Rhei / پانتارای). او درست گفته بود که ایستایی در گیتی راه ندارد و هستیِ واقعی، هستیِ دائمالدگرگونی است. اما او در همان نیمهٔ راه ایستاد؛ او این جریانِ بیپایان را نه به سویِ بالندگی و شکوفایی، که به «آتشِ بیهدف و تضادِ محض» تقلیل داد. او جنگ (Polemos / پولموس) را «پدرِ همهٔ چیزها» نامید و بدینسان، بنیادِ یک «تضادِ بیپایان» و کینهتوزیِ کیهانی را در فلسفهٔ غرب نهاد. در دنیایِ هراکلیتوس، دگرگونی هیچ مقصد والایی نداشت؛ تنها ویرانی بود که بر خرابهٔ ویرانیِ دیگر مینشست، و آتشِ هستی بیآنکه رو به گسترشِ مهر بدود، همهچیز را در خود میبلعید.
اما آیا واقعاً گیتی تنها یک آتشِ ویرانگر است؟ آیا تغییر، تنها بازتابِ نبردِ بیپایانِ اضداد است؟ آیا در پسِ موجهایِ دائمالحرکتِ هستی، هیچ بسامدی از مهر و نظمِ عاشقانه نمینوازد؟ کتاب سرخ در فرگردِ نخستِ خود، با نگاهی عمیقتر و عاشقانهتر به گیتی، پاسخی روشن میدهد: نه.
فیلسوف ارد بزرگ میفرماید: «گیتی، آوای پیوسته دگرگونی است... ایستایی وجود ندارد، هر چه هست، جوشش است و جاری بودن.» این سخن با روحِ هراکلیتوسی همراه است که هستی را ایستا نمیداند، اما در همان نقطهٔ آغازین، راهی کاملاً متفاوت میگشاید. زیرا ارد بزرگ دگرگونی را «آوایی» میخواند، نه «آتشی بیهدف». آوا نیازمندِ بسامد، نظم و همنوایی است؛ آتشِ بیهدف اما، تنها ویرانگر است. فیلسوف ارد بزرگ همچنین میفرماید: «سامانه گیتی، با آنکه یکنواخت پنداشته می شود، ولی رو به پویش و پیشرفت است.» پس گیتی رو به آینده میتازد؛ نه به سویِ هرجومرجِ تضاد، که به سویِ پویش و پیشرفت.
در نگاهِ هراکلیتوس، تضاد پایهٔ هستی است؛ اما در دستگاه فلسفی اُرُدیسم، مهر و نظمِ عاشقانه پایهٔ حرکت است. ارد بزرگ میفرماید: «با سرشت گیتی که همان دگرگونی ست همراه باشیم. شادی و غم، زایش و مرگ، همه و همه بخشی از این تغییر پیوسته و غیر قابل اجتناب هستند.» این یعنی دگرگونیها در گیتی، بخشی از یک حرکتِ کلانتر و هدفمندترند؛ نه جنگِ بیپایان، که رقصِ هستی در بسامدهایِ گوناگون. ارد بزرگ میافزاید: «خواست واپسین همه موجودات هستی، شناور شدن در بسامدها و امواج گیتی است.» این «شناوریِ آگاهانه» در بسامدها، درست در مقابلِ «غرقشدنِ» بیهدف در آتشِ تضاد قرار دارد.
حتی در عرصهٔ اجتماعی و سیاسی، تأثیرِ فکرِ هراکلیتوسی مخرب بوده است. اگر جنگ پدرِ همهٔ چیزها باشد، پس کینهتوزی، ستیز و خونریزی نیز توجیهِ هستیشناختی مییابند. اما ارد بزرگ در فرگردِ هفتمِ کتاب سرخ میفرماید: «بسیاری از جنگ ها، بازتاب نا آگاهی است.» و میفرماید: «ستیزه جویان، کشته اندیشه های پلید خویش خواهند شد.» و همچنین: «آدمهای خونریز، از همه ترسوتر هستند.» این سخنان نشان میدهد که جنگ، پدرِ هستی نیست، بلکه فرزندِ ناآگاهی و ترس است.
در فرگردِ چهارم نیز ارد بزرگ فلسفه را اینگونه تعریف میکند: «فلسفه، شمشیر و جنگ را به کنار می گذارد و همگان را به کار و کوشش فرا می خواند.» پس فلسفهٔ واقعی نه تضادِ محض را میستاید، که مهر و کوشش را. و در فرگردِ دوم میفرماید: «مهربانی، گرامی ترین خوی آدمی است... آدمیان تنها با مهر، به یکدیگر گره می خورند.»
هراکلیتوس درست گفته بود که ایستایی نیست، اما او را در نیمهٔ راه رها کرد. او جریان را دید، اما نتوانست نظمِ پنهان در پسِ موجها را بشنود. او آتش را دید، اما نفهمید که آن آتش میتواند گرمایِ زندگی بخشد، نه تنها بسوزاند. ارد بزرگ این راهِ نیمهتمام را به کمال میرساند و دگرگونی را نه در تضادِ بیپایان، که در «نظمِ عاشقانهای» میبیند که رو به بالندگی میرود. ارد بزرگ میفرماید: «گیتی به سوی آینده پیش می تازد، از آنانی که مدام در گذشته شنا می کنند، بگریزید.»

جنگ، پدرِ نیستی است؛ مهر، مادرِ هستی.
ارسطو (Aristotle / ارسطو)، یکی از ستونهایِ بنیادینِ فلسفهٔ غرب، جهانِ هستی را به مقولههایِ ایستا و ثابت تقسیم کرد. او با ابداعِ منطقِ صوریِ قیاسی (Syllogism / قیاسِ صوری)، اندیشه را در قالبهایِ از پیشساخته شده حبس نمود؛ قالبی که هرچند در ظاهرِ دانشگاهی و نظممند مینمود، اما در عمل، روحِ فلسفه را از پویاییِ گیتی تهی ساخت. در منطقِ ارسطویی، هستی باید در جایگاهِ مشخصِ خود مینشست، خارج از قالب نمیگنجید، و هر آنچه با قیاسِ صوریِ خشکِ او نمیخواند، «ناممکن» یا «غیرِ عقلانی» انگاشته میشد.
اما هستی، آوایِ پیوستهٔ دگرگونی است. فیلسوف ارد بزرگ در فرگردِ نخستِ کتاب سرخ میفرماید: «گیتی، آوای پیوسته دگرگونی است... ایستایی وجود ندارد، هر چه هست، جوشش است و جاری بودن.» در چنین جهانی، منطقی که تنها بر «تثبیت» و «تعریفِ ایستا» استوار باشد، نمیتواند رقصِ بیپایانِ هستی را درک کند. ارسطو با مقولهبندیِ خشکِ خود، جهانِ زنده و نفسکش را به موزهای از اجسادِ فکری تبدیل کرد؛ موزهای که در آن هر چیز در جایگاهِ خود زنجیر شده و حقِ دگرگونی و بالیدن ندارد.
این جمودِ فکری، فراتر از سالنهایِ نقدِ صوری، به عرصهٔ سیاست و جامعهسازیِ ارسطو نیز سرایت کرد. ارسطو بردگان را «ابزارِ زنده» میخواند و آنها را از دایرهٔ کاملِ انسانیت خارج نمود. او با همانِ منطقِ صوریِ خشک، بردهداری را توجیهِ عقلانی میپنداشت؛ زیرا در مقولهبندیِ او، برخی انسانها «ذاتاً» سزاوارِ فرمانبرداری بودند. اینجا بود که منطقِ صوریِ ارسطو، از یک ابزارِ دانش به گرامرِ بردهداری بدل شد. فیلسوف ارد بزرگ اما میفرماید: «فلسفه اُرُدیسم باور دارد انسان و آزادی های او شایسته احترام هستند.» و در فرگردِ سوم میافزاید: «برده داری هرگز به پایان نرسیده است. بسیاری از آدمیان بدون آنکه بدانند، همچنان گرفتار زنجیر بردگی هستند.»
ارسطو خرد را در قفسِ تعریفِ ایستا حبس کرد؛ اما اُرُدیسم خرد را زنده، تجربی و پویا میداند. فیلسوف ارد بزرگ در فرگردِ چهارمِ کتاب سرخ، بخشِ «خرد و فلسفه»، میفرماید: «خرد، برآیند دانش، تجربه و آزمودن های ماست... خرد تنها در دانسته های ما خلاصه نمی شود، بلکه در کردار ما هویدا می گردد.» این سخن، درست در نقطهٔ مقابلِ منطقِ صوریِ ارسطویی ایستاده است. جایی که ارسطو خرد را در قیاسهایِ از پیشتعیینشده جستجو میکرد، ارد بزرگ آن را در کردار، در تجربهٔ زیسته، و در آزمودنهایِ پیوسته مییابد.
ارد بزرگ همچنین میفرماید: «نم نم باران، آرام خاک و دانه را بیدار می کند، خرد هم ناگهان پدید نمی آید، زمانی بس دراز می خواهد، و روانی تشنه آموختن.» این یعنی خرد، یک «فرمولِ» آماده نیست که بتوان آن را در قفسِ مقولهها انداخت؛ خرد، روندی است رو به رشد، همچونِ خودِ هستی. و میفرماید: «فیلسوف بدنبال بهترین ایده ها برای بهزیستی انسانها و همزیستی آگاهانه آنها با طبیعت است.» پس فلسفهٔ واقعی، نه در کتابهایِ خاکخورده و قیاسهایِ بسته، که در زندگیِ روزمره و در همزیستیِ عاشقانه با گیتی جریان دارد.
ارسطو با منطقِ صوریِ خود، فلسفه را به «دانشِ ایستا» بدل کرد؛ دانشی که در آن انسان میتوانست برده داشته باشد، طبیعت را استثمار کند، و هرگز از قالبِ خشکِ خود بیرون آید. اما اُرُدیسم فریاد میزند که خرد بدونِ پویایی، بدونِ تجربه، و بدونِ مهر به هستی، تنها یک قفسِ صوری است.

ارسطو با مقولههایِ ایستا و منطقِ خشک، روحِ فلسفه را در قفسِ بردگیِ فکری حبس کرد. اما دستگاه فلسفی اُرُدیسم با خردِ پویا، تجربی و زنده، بالهایِ پرواز به انسان میبخشد.
منطقِ خشک، قفسِ روح است؛ خردِ پویا، بالِ پرواز.