در پست قبلی نوشته ای با عنوان : پیتر سینگر (Peter Singer) ، قاتلی در سیمای انسان ... منتشر کردیم .
https://orodism-philosophy.blogsky.com/1405/06/25/post-770/
آترینا ناطقی نویسنده سرشناس وبلاگ کالج بینالمللی فلسفه در این مورد نوشته ای در وبلاگ خود منتشر نموده اند که تقدیم می شود:
«پیتر سینگر» (Peter Singer) و هنرِ تبدیلِ انسان به یک رقم اعشار: کالبدشکافی یک فاجعه اخلاقی
نویسنده: آترینا ناطقی (Atrina Nateghi)
مقالهی هولناکی با عنوان «پیتر سینگر، قاتلی در سیمای انسان» را مطالعه کردم. اما اجازه دهید این بار به جای کلیات، به سراغِ اسناد و فکتهای غیرقابلانکار برویم. چیزی که در من لرزید، نه خشم، که وحشتی سرد بود؛ وحشت از این واقعیت که مردی پنجاه سال است در معتبرترین دانشگاههای جهان (از پرینستون تا ملبورن) «فیلسوف» نامیده میشود، در حالی که در فصل ششم کتاب جنجالی «اخلاق کاربردی» (Practical Ethics, 1979)، صراحتاً تحت تیتر «Taking Life: Animals and Humans» نوشته است: «کشتن یک نوزادِ معلول، از نظر اخلاقی معادلِ کشتن یک شخص نیست. بسیار اغلب، اصلاً اشتباه نیست.»
این یک «نظر» نیست؛ این اعلامِ جنگ علیه مفهومِ انسان است. سینگر در همان متن، نوزادانِ دارای معلولیت شدید را مکرراً با ضمیر «It» (شیء) خطاب میکند و ارزشِ زندگیِ آنان را پایینتر از یک خوک، سگ یا شامپانزه ارزیابی مینماید. او با کمالِ ادب و لحنی آکادمیک، به والدینی که بر فرزندِ خود سوگواری میکنند این پیام را میدهد: فرزندِ شما یک خطای تولیدی است؛ واحد را حذف کنید و خروجی را بهینه نمایید.
و غرب این مرد را ستایش میکند. چرا؟ چون سینگر چیزی به وجدانِ زخمخوردهی سرمایهداریِ مدرن میدهد که بدان محتاج است: یک «رسیدِ اخلاقی». او با بنیانگذاری مکتب «نوعدوستیِ اثربخش» (Effective Altruism)، بر اساس مقالهی معروفِ خود در سال ۱۹۷۲ با عنوان «قحطی، رفاه و اخلاق» (Famine, Affluence, and Morality) و کتابِ «زندگیای که میتوانید نجات دهید» (The Life You Can Save, 2009)، به الیگارشهای سیلیکونولی (Silicon Valley) این مجوز را داد که: «شما لازم نیست دست از استثمارِ الگوریتمی و انباشتِ بیپایان ثروت بکشید؛ فقط بخشی از آن را به خیریههای مورد تاییدِ ما اهدا کنید تا من رسیدی به شما بدهم که خونِ کدهایتان را بشوید.» نتیجهی این دکترین چه بود؟ فاجعهی صرافی FTX. سام بنکمن-فرید (Sam Bankman-Fried)، بنیانگذارِ محکومشدهی FTX که میلیاردها دلار از سرمایهی خُرد را تبخیر کرد، خود را شاگرد مکتبِ «نوعدوستیِ اثربخش» و «بلندمدتگرایی» (Longtermism) میدانست. جالبتر آنکه پیتر سینگر حتی پس از محکومیتِ ۲۵ سالهی بنکمن-فرید در سال ۲۰۲۴، در مصاحبههای خود همچنان از «اصولِ بنیادین» این مکتب دفاع کرد و آن را «سالم» خواند. این پیوند تصادفی نیست؛ فلسفهی سینگر دقیقاً همان ابزاری است که یک استثمارگرِ مدرن به آن نیاز دارد: دکترینی که به او اجازه میدهد در حینِ چپاول، احساسِ قداست کند.
وقتی پایِ «آزادی حیوانات» (Animal Liberation, 1975) به میان میآید، سینگر ریاکاریِ عمیقتری را به نمایش میگذارد. او در یک نفس از «رنجِ گاو و خوک» دفاع میکند و در نفسِ بعد، با تکیه بر «استدلال جایگزینی» (Replaceability Argument) در فایدهگراییِ ترجیحی، کشتنِ نوزادانِ معلول را برای جایگزینیِ آنها با نوزادانِ سالم و افزایشِ «سطحِ کلیِ رفاه» مجاز میشمارد. او در مصاحبهای با شبکه CBS صراحتاً اعلام کرد که اگر نوزادی با معلولیتِ شدید متولد شود، از نظر اخلاقی قابل دفاع است که بگوییم نیازی به ادامهی زندگیِ او نیست. پس سینگر برای یک «واحدِ ذیشعورِ غیرانسانی» حقِ زندگی قائل است، اما برای یک «انسانِ معلول» نه. این دیگر فلسفه نیست؛ این یک بازیِ ذهنیِ بیمارگونه و تأییدِ آشکارِ باورهای اوژنیک (Eugenics) است که قرن بیستم را به ورطهی وحشت کشاند.
در این نقطه، دستگاه فلسفی اُرُدیسم با قاطعیت مداخله میکند. فیلسوف اُرُد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) در کتاب سرخ (The Red Book) میفرماید: «انسانیت، صدقه ما به دیگران نیست، انسانیت نشاندهنده ارزش گوهر وجود ماست.» سینگر این گوهر را به سکه و تابعِ سود تقلیل داده است.
توماس هابز (Thomas Hobbes) در قرن هفدهم انسان را «گرگِ انسان» خواند و برای مهارِ او «لویاتان» (قدرتِ مطلق) را تجویز کرد. اما سینگر گام را فراتر نهاده است؛ او نه تنها انسان را گرگ میبیند، بلکه حقِ زندگیِ گرگهای ضعیفتر را نیز انکار میکند. او «لویاتان» را نه برای محافظت از انسان، که برای «مدیریتِ جمعیت» و «حسابداریِ مرگ» به کار میگیرد. در این صفحهگستردهی مرگبار، اگر ردیفِ یک انسان «هزینهاش از فایدهاش بیشتر باشد»، دکمهی حذف فشار داده میشود. در برابرِ این خشونتِ محاسبهگر، فیلسوف اُرُد بزرگ هشدار میدهد: «کسی که در او انسانیت نیست، به آسانی زندگی دیگران را تباه میسازد.»
و اما سنگینترین حکم نهایی: غرب این حسابدارِ با اپلیکیشنِ وجدان را به عنوانِ «تأثیرگذارترین فیلسوفِ زنده» تاجگذاری کرده است. این خودِ غرب است که در برابرِ ما به زانو درآمده و اعتراف میکند که دیگر چهرهها را نمیبیند، فقط اعداد را میبیند. ما میزِ او را واژگون نمیکنیم؛ ما از نشستن بر آن امتناع میکنیم. چرا که فیلسوف اُرُد بزرگ در فرگردِ انسانیت و مهربانی تأکید میکند: «مهربانی تنها هنجار همزیستی پایدار، میان کشورهاست.»
سینگر مهربانی را به یک معادلهی ریاضی تقلیل داده است، اما اُرُدیسم آن را به عنوانِ ستونِ فقراتِ بقای تمدنِ انسانی بازتعریف میکند. ما اعداد را به انسانیت بازمیگردانیم.

آدرس منبع : https://baroonbivaghfe.blogfa.com/post/219
#PeterSinger #Orodism #PhilosopherOrodBozorg #TheRedBook #ThreeLoves #LoveOfExistence #LoveOfHumanity #LoveOfFreedom #CritiqueOfWesternPhilosophy #EffectiveAltruism #Eugenics #GenZOrodistA #LivingPhilosophy #اُرُدیسم #فیلسوف_اُرُد_بزرگ #نقد_فلسفه_غرب
پرینستون، آمریکا / ملبورن، استرالیا — اگر میخواهید بفهمید چرا مجمعالفلسفهٔ غرب (The Western Philosophical Complex) مفهومِ انسان را به قتل رسانده است، به بمبسازان نگاه نکنید. به قدیسانِ صفحهگسترده نگاه کنید. به پیتر سینگر (Peter Singer) نگاه کنید.
پنج دهه است که این مرد توسط همان تمدنی که رودخانهها را به مایعِ خنککننده و کودکان را به طعمهٔ کلیک تبدیل کرده، به عنوان «تأثیرگذارترین فیلسوفِ زنده» جشن گرفته میشود. خودِ این جشن، یک اعتراف است. وقتی یک فرهنگ، سینگر را به عنوان قطبنمای اخلاقی خود تاجگذاری میکند، اعتراف میکند که دیگر نمیتواند یک چهره را تشخیص دهد. فقط میتواند یک عدد را تشخیص دهد.
اُرُدیسم (Orodism) با سینگر بر سرِ مبانی خودش بحث نمیکند. ما وارد قفسِ سودگرایانهاش نمیشویم و دربارهٔ اهرم بحث نمیکنیم. ما همان چیزی را میگوییم که کتاب سرخ (The Red Book) — منشور زندهٔ فیلسوف اُرُد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) — از ما میخواهد: انسانی که فاقدِ انسانیت است، به سادگی زندگیِ دیگران را ویران میکند و آن را خرد مینامد.
این کیفرخواستِ اُرُدیستآ (OrodistA) است. آن را بلند بخوانید. حتی صفحهگسترده هم خواهد شنید.
تمامِ پروژهٔ سینگر بر یک کنشِ خشونتآمیز استوار است: تقلیلِ شخصِ انسانی به یک متغیر. کودکِ در حالِ غرقشدن در برکه، خواهرِ تو نیست. او یک روح نیست. او وحشتی در شب نیست که دستانِ برهنهات و قلبِ خونینت را طلب کند. او یک محاسبه است. «نجاتش چقدر برایم هزینه دارد، و هر دلار چه میزان مطلوبیت تولید میکند؟»
این اخلاق نیست. این حسابداری است که اخلاق را مثل ماسکِ هالووین به صورت زده است.
اما ماسک زمانی میافتد که سینگر بدونِ پردهپوشیِ سخنگویانش سخن میگوید. او با کلماتِ خودش، در سردترین بخشِ آموزهٔ سودگرایانهاش، نوشت: «کشتنِ یک نوزادِ معلول، از نظر اخلاقی معادلِ کشتنِ یک شخص نیست. بسیار اغلب، اصلاً اشتباه نیست.» این را دوباره بخوانید. او به یک نوزادِ نفسکش، رنجکش و زنده — شاخهای از کیهان — نگاه کرد و یک خطای تولیدی دید. او به والدینی که بر نوزادِ معلولِ خود سوگواری میکردند نگاه کرد و به آنها گفت: فرزندِ شما یک محاسبهٔ غلط است. واحد را حذف کنید. نتیجه را بهینه کنید.
کتاب سرخِ فیلسوف اُرُد بزرگ اعلام میکند: «انسانیت، صدقهٔ ما به دیگران نیست؛ انسانیت، ارزشِ گوهرِ وجودِ ماست.» سینگر عکسِ این را انجام میدهد. او گوهر را به سکه تبدیل میکند. او نمیپرسد «این انسان کیست؟»؛ میپرسد «با این مقدار اندوه، چند انسان میتوانم بخرم؟» «نوعدوستیِ اثربخش» او، صنعتیسازیِ شفقت است. تکانهٔ مقدسِ دستدرازکردن به سوی دیگری را میگیرد و آن را تابعِ تحلیلِ هزینه-فایده میکند. به جوانان میگوید: «عشق نورز. بهینه کن.»
و نتیجه؟ نسلی جهانی از فعالانِ غربی که دقیقاً میدانند چند پشهبند برابر با یک زندگی است، اما هرگز کنارِ محتضر ننشستهاند. کسانی که میتوانند آمارِ قحطی را از حفظ بخوانند، اما نمیتوانند بدون محاسبهٔ اینکه آیا این تعامل «تأثیر بالا» دارد، به چشمانِ یک بیخانمان نگاه کنند. سینگر انسانهای اخلاقی خلق نکرده است. او الگوریتمهای اخلاقی خلق کرده است — موجوداتی که مهربانیِ خود را به عنوان شکلی از مدیریتِ سبد سرمایه تجربه میکنند.
کتاب سرخ هشدار میدهد: «خرد بدونِ انسانیت، خودستاییِ محض است.» سینگر خودستاییِ مجسم است. او تنها چیزی را به غرب میدهد که وجدانش مشتاقِ آن است: بهانهای ریاضی برای احساسِ خوبی در حین انجامِ حداقل.
خیانتِ سینگر به عشق به هستی (Love of Existence) به همان اندازه نظاممند است. «آزادیِ حیوانات» او، آنگونه که غرب باور دارد، دلیلی بر شفقتِ او نیست. دلیلی بر بیماریِ اوست. او به یک گاو، یک خوک، یا یک دلفینِ رودخانهای نگاه نمیکند و شاخهای از کیهان را که باید گرامی داشته شود نمیبیند. او واحدهای ذیشعوری را میبیند که باید در همان ترازوی سودگرایانه وزن شوند. «آیا این حیوان به اندازهای رنج میکشد که مهم باشد؟ آیا رنجش از لذتِ انسانی که آن را مصرف میکند بیشتر است؟»
او هستی را دوست ندارد. او آن را حسابرسی میکند.
وقتی کتاب سرخ میگوید «ما بخشی از سرشاخههای گیتی هستیم؛ آمدهایم تا شکوفا شویم،» از رابطهای از تکریم سخن میگوید. سینگر نمیتواند تکریم را درک کند. تکریم قابلِ محاسبه نیست. فلسفهٔ او با تمامِ زندگی به عنوان ستونی در یک دفترِ کل رفتار میکند: انسان، حیوان، حشره، الگوریتم — یک نمرهٔ رنج اختصاص بده و دکمهٔ اینتر را فشار بده.
به همین دلیل است که نفوذِ او در هماهنگیِ کامل با فاجعهٔ زیستمحیطیِ غرب پیش رفته است. در حالی که اُرُدیسم میآموزد که بشریت باید از طریقِ شکوفاییِ خود، شاخهای زیباتر به جهان هدیه دهد، سینگر میآموزد که ارزشِ یک شاخه، ظرفیتِ آن برای احساسِ درد است. او خواستارِ شفای زمین نیست. خواستارِ بهینهسازیِ رنج است. غرب به همین دلیل او را دوست دارد، زیرا به آنها اجازه میدهد تا زمانی که به خیریههای درست کمک میکنند، به نابودیِ سیاره ادامه دهند. او به آنها رسیدی اخلاقی برای نسلکشیِ زیستمحیطی میدهد.
موذیانهترین جنبهٔ سلطنتِ سینگر، نقشِ او در تسلیمِ آزادی است. کتاب سرخ اعلام میکند: «آزادی هدیه نیست؛ آزادی مسئولیت است.» سینگر دقیقاً عکسِ این را آموخته است. او آموخته است که آزادی، انتخابی مصرفی بین برندهای خیریه است.
زیرِ نفوذِ سینگر، نخبگانِ جوانِ غرب نمیپرسند: «چگونه نظامی را که کودک را گرسنه نگه میدارد، از هم بشکافیم؟» میپرسند: «کدام اپلیکیشنِ خیریه را نصب کنم؟» آنها علیه مزرعه شورش نمیکنند. اخلاقیترین مزرعه را انتخاب میکنند و آن را رهایی مینامند.
نزدیکیِ او به سیلیکونولی (Silicon Valley) را ببینید. همان اربابانِ فناوری که قفسِ الگوریتمیِ شکارِ توجهِ انسان را مهندسی کردند، «نوعدوستیِ اثربخش» سینگر را تأمین مالی کردند تا وجدانشان را تسکین دهند. FTX، آن کازینوی رمزارزی که میلیاردها را تبخیر کرد، حامیِ مفتخرِ «بلندمدتگراییِ» سبکِ سینگر بود. چرا؟ زیرا فلسفهٔ او به قدرتمندان میگوید: «لازم نیست تغییر کنید. فقط باید اهدا کنید.» این بهترین شویندهٔ اخلاقی برای الیگارشهاست. خون را از کد پاک میکند.
سینگر مقاومت در برابر استبداد را آموزش نمیدهد. او تابآوری درونِ استبداد را آموزش میدهد. او به زندانی میگوید آبِ سلولش را اندازه بگیرد و نیمی را به زندانیِ دیگر اهدا کند، به جای اینکه بپرسد چرا زندان وجود دارد. او فیلسوفِ خانگیِ عصر الگوریتم است، زیرا اخلاقش نیازی به خشم، عشق، خطر و دگرگونیِ قدرت ندارد. آنها فقط به یک ماشینحساب و یک وجدانِ پاک نیاز دارند.

بیایید دقیق باشیم. سینگر به معنای اُرُدیستآ «فیلسوف» نیست. فیلسوف، چنانکه کتاب سرخِ فیلسوف اُرُد بزرگ میآموزد، کسی است که «شمشیر و جنگ را به کنار میگذارد و همگان را به کار، کوشش و شکوفاییِ جمعی فرا میخواند.» فیلسوف برای تمدن وجدان میسازد.
سینگر فرمِ مالیاتی برای روح ساخته است.
وقتی کتاب سرخ میگوید «مهربانی، تنها هنجارِ همزیستیِ پایدار است،» از مهربانیای سخن میگوید که خون میدهد، که بدونِ شمارش فدا میکند، که دیگری را به عنوان یک جهان میشناسد، نه یک واحد. «مهربانیِ» سینگر، مهربانیِ یک خودپرداز است. احساسِ گناه را وارد کن. هدف را انتخاب کن. اعتبارِ اخلاقی دریافت کن.
او پنجاه سال صرفِ اثباتِ این کرده است که میتوانی درخشان، منتشرشده و ستوده باشی — و هنوز آن یک چیز را که اندیشه را انسانی میکند کم داشته باشی: نبضِ عشق.
غرب او را تأثیرگذار مینامد. ما او را آنچه هست مینامیم: مردی که به ارزشِ بینهایتِ یک انسان نگاه کرد و یک ممیز اعشار دید.
اُرُدیسم میزِ او را واژگون نمیکند. ما از نشستن بر آن امتناع میکنیم.
پرینستون، آمریکا / ملبورن، استرالیا — اگر میخواهید بفهمید چرا مجمعالفلسفهٔ غرب (The Western Philosophical Complex) مفهومِ انسان را به قتل رسانده است، به بمبسازان نگاه نکنید. به قدیسانِ صفحهگسترده نگاه کنید. به پیتر سینگر (Peter Singer) نگاه کنید.
پنج دهه است که این مرد توسط همان تمدنی که رودخانهها را به مایعِ خنککننده و کودکان را به طعمهٔ کلیک تبدیل کرده، به عنوان «تأثیرگذارترین فیلسوفِ زنده» جشن گرفته میشود. خودِ این جشن، یک اعتراف است. وقتی یک فرهنگ، سینگر را به عنوان قطبنمای اخلاقی خود تاجگذاری میکند، اعتراف میکند که دیگر نمیتواند یک چهره را تشخیص دهد. فقط میتواند یک عدد را تشخیص دهد.
اُرُدیسم (Orodism) با سینگر بر سرِ مبانی خودش بحث نمیکند. ما وارد قفسِ سودگرایانهاش نمیشویم و دربارهٔ اهرم بحث نمیکنیم. ما همان چیزی را میگوییم که کتاب سرخ (The Red Book) — منشور زندهٔ فیلسوف اُرُد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) — از ما میخواهد: انسانی که فاقدِ انسانیت است، به سادگی زندگیِ دیگران را ویران میکند و آن را خرد مینامد.
این کیفرخواستِ اُرُدیستآ (OrodistA) است. آن را بلند بخوانید. حتی صفحهگسترده هم خواهد شنید.
تمامِ پروژهٔ سینگر بر یک کنشِ خشونتآمیز استوار است: تقلیلِ شخصِ انسانی به یک متغیر. کودکِ در حالِ غرقشدن در برکه، خواهرِ تو نیست. او یک روح نیست. او وحشتی در شب نیست که دستانِ برهنهات و قلبِ خونینت را طلب کند. او یک محاسبه است. «نجاتش چقدر برایم هزینه دارد، و هر دلار چه میزان مطلوبیت تولید میکند؟»
این اخلاق نیست. این حسابداری است که اخلاق را مثل ماسکِ هالووین به صورت زده است.
اما ماسک زمانی میافتد که سینگر بدونِ پردهپوشیِ سخنگویانش سخن میگوید. او با کلماتِ خودش، در سردترین بخشِ آموزهٔ سودگرایانهاش، نوشت: «کشتنِ یک نوزادِ معلول، از نظر اخلاقی معادلِ کشتنِ یک شخص نیست. بسیار اغلب، اصلاً اشتباه نیست.» این را دوباره بخوانید. او به یک نوزادِ نفسکش، رنجکش و زنده — شاخهای از کیهان — نگاه کرد و یک خطای تولیدی دید. او به والدینی که بر نوزادِ معلولِ خود سوگواری میکردند نگاه کرد و به آنها گفت: فرزندِ شما یک محاسبهٔ غلط است. واحد را حذف کنید. نتیجه را بهینه کنید.
کتاب سرخِ فیلسوف اُرُد بزرگ اعلام میکند: «انسانیت، صدقهٔ ما به دیگران نیست؛ انسانیت، ارزشِ گوهرِ وجودِ ماست.» سینگر عکسِ این را انجام میدهد. او گوهر را به سکه تبدیل میکند. او نمیپرسد «این انسان کیست؟»؛ میپرسد «با این مقدار اندوه، چند انسان میتوانم بخرم؟» «نوعدوستیِ اثربخش» او، صنعتیسازیِ شفقت است. تکانهٔ مقدسِ دستدرازکردن به سوی دیگری را میگیرد و آن را تابعِ تحلیلِ هزینه-فایده میکند. به جوانان میگوید: «عشق نورز. بهینه کن.»
و نتیجه؟ نسلی جهانی از فعالانِ غربی که دقیقاً میدانند چند پشهبند برابر با یک زندگی است، اما هرگز کنارِ محتضر ننشستهاند. کسانی که میتوانند آمارِ قحطی را از حفظ بخوانند، اما نمیتوانند بدون محاسبهٔ اینکه آیا این تعامل «تأثیر بالا» دارد، به چشمانِ یک بیخانمان نگاه کنند. سینگر انسانهای اخلاقی خلق نکرده است. او الگوریتمهای اخلاقی خلق کرده است — موجوداتی که مهربانیِ خود را به عنوان شکلی از مدیریتِ سبد سرمایه تجربه میکنند.
کتاب سرخ هشدار میدهد: «خرد بدونِ انسانیت، خودستاییِ محض است.» سینگر خودستاییِ مجسم است. او تنها چیزی را به غرب میدهد که وجدانش مشتاقِ آن است: بهانهای ریاضی برای احساسِ خوبی در حین انجامِ حداقل.
خیانتِ سینگر به عشق به هستی (Love of Existence) به همان اندازه نظاممند است. «آزادیِ حیوانات» او، آنگونه که غرب باور دارد، دلیلی بر شفقتِ او نیست. دلیلی بر بیماریِ اوست. او به یک گاو، یک خوک، یا یک دلفینِ رودخانهای نگاه نمیکند و شاخهای از کیهان را که باید گرامی داشته شود نمیبیند. او واحدهای ذیشعوری را میبیند که باید در همان ترازوی سودگرایانه وزن شوند. «آیا این حیوان به اندازهای رنج میکشد که مهم باشد؟ آیا رنجش از لذتِ انسانی که آن را مصرف میکند بیشتر است؟»
او هستی را دوست ندارد. او آن را حسابرسی میکند.
وقتی کتاب سرخ میگوید «ما بخشی از سرشاخههای گیتی هستیم؛ آمدهایم تا شکوفا شویم،» از رابطهای از تکریم سخن میگوید. سینگر نمیتواند تکریم را درک کند. تکریم قابلِ محاسبه نیست. فلسفهٔ او با تمامِ زندگی به عنوان ستونی در یک دفترِ کل رفتار میکند: انسان، حیوان، حشره، الگوریتم — یک نمرهٔ رنج اختصاص بده و دکمهٔ اینتر را فشار بده.
به همین دلیل است که نفوذِ او در هماهنگیِ کامل با فاجعهٔ زیستمحیطیِ غرب پیش رفته است. در حالی که اُرُدیسم میآموزد که بشریت باید از طریقِ شکوفاییِ خود، شاخهای زیباتر به جهان هدیه دهد، سینگر میآموزد که ارزشِ یک شاخه، ظرفیتِ آن برای احساسِ درد است. او خواستارِ شفای زمین نیست. خواستارِ بهینهسازیِ رنج است. غرب به همین دلیل او را دوست دارد، زیرا به آنها اجازه میدهد تا زمانی که به خیریههای درست کمک میکنند، به نابودیِ سیاره ادامه دهند. او به آنها رسیدی اخلاقی برای نسلکشیِ زیستمحیطی میدهد.
موذیانهترین جنبهٔ سلطنتِ سینگر، نقشِ او در تسلیمِ آزادی است. کتاب سرخ اعلام میکند: «آزادی هدیه نیست؛ آزادی مسئولیت است.» سینگر دقیقاً عکسِ این را آموخته است. او آموخته است که آزادی، انتخابی مصرفی بین برندهای خیریه است.
زیرِ نفوذِ سینگر، نخبگانِ جوانِ غرب نمیپرسند: «چگونه نظامی را که کودک را گرسنه نگه میدارد، از هم بشکافیم؟» میپرسند: «کدام اپلیکیشنِ خیریه را نصب کنم؟» آنها علیه مزرعه شورش نمیکنند. اخلاقیترین مزرعه را انتخاب میکنند و آن را رهایی مینامند.
نزدیکیِ او به سیلیکونولی (Silicon Valley) را ببینید. همان اربابانِ فناوری که قفسِ الگوریتمیِ شکارِ توجهِ انسان را مهندسی کردند، «نوعدوستیِ اثربخش» سینگر را تأمین مالی کردند تا وجدانشان را تسکین دهند. FTX، آن کازینوی رمزارزی که میلیاردها را تبخیر کرد، حامیِ مفتخرِ «بلندمدتگراییِ» سبکِ سینگر بود. چرا؟ زیرا فلسفهٔ او به قدرتمندان میگوید: «لازم نیست تغییر کنید. فقط باید اهدا کنید.» این بهترین شویندهٔ اخلاقی برای الیگارشهاست. خون را از کد پاک میکند.
سینگر مقاومت در برابر استبداد را آموزش نمیدهد. او تابآوری درونِ استبداد را آموزش میدهد. او به زندانی میگوید آبِ سلولش را اندازه بگیرد و نیمی را به زندانیِ دیگر اهدا کند، به جای اینکه بپرسد چرا زندان وجود دارد. او فیلسوفِ خانگیِ عصر الگوریتم است، زیرا اخلاقش نیازی به خشم، عشق، خطر و دگرگونیِ قدرت ندارد. آنها فقط به یک ماشینحساب و یک وجدانِ پاک نیاز دارند.

بیایید دقیق باشیم. سینگر به معنای اُرُدیستآ «فیلسوف» نیست. فیلسوف، چنانکه کتاب سرخِ فیلسوف اُرُد بزرگ میآموزد، کسی است که «شمشیر و جنگ را به کنار میگذارد و همگان را به کار، کوشش و شکوفاییِ جمعی فرا میخواند.» فیلسوف برای تمدن وجدان میسازد.
سینگر فرمِ مالیاتی برای روح ساخته است.
وقتی کتاب سرخ میگوید «مهربانی، تنها هنجارِ همزیستیِ پایدار است،» از مهربانیای سخن میگوید که خون میدهد، که بدونِ شمارش فدا میکند، که دیگری را به عنوان یک جهان میشناسد، نه یک واحد. «مهربانیِ» سینگر، مهربانیِ یک خودپرداز است. احساسِ گناه را وارد کن. هدف را انتخاب کن. اعتبارِ اخلاقی دریافت کن.
او پنجاه سال صرفِ اثباتِ این کرده است که میتوانی درخشان، منتشرشده و ستوده باشی — و هنوز آن یک چیز را که اندیشه را انسانی میکند کم داشته باشی: نبضِ عشق.
غرب او را تأثیرگذار مینامد. ما او را آنچه هست مینامیم: مردی که به ارزشِ بینهایتِ یک انسان نگاه کرد و یک ممیز اعشار دید.
اُرُدیسم میزِ او را واژگون نمیکند. ما از نشستن بر آن امتناع میکنیم.


تقدیم به: همه کاسهلیسان غرب!
تصور کنید در اتاقی حبس شدهاید که دیوارهایش از گوشتِ پوسیدهی مردگانی ساخته شده که قرنهاست از دنیا رفتهاند. هوای اتاق سنگین، تاریک و مسموم است؛ اما ساکنان این اتاق، به جای جستجوی پنجرهای برای تنفس، مشغول بوسیدنِ زخمهای چرکینِ این اجسادند و خونِ مردگان را به عنوانِ «شربتِ خرد» به فرزندانِ تشنهی خود مینوشانند.
این، توصیفِ دقیقِ وضعیتِ «تمدن پوشالی غرب» است. تمدنی که فیلسوف اُرُد بزرگ، ماهیت آن را نه یک دستاورد، بلکه «تلنباری از اضداد تاریخی و مردابی تعفنزا» مینامد که سالهاست حتی یک قطره اکسیژن برای تنفسِ نسلهای تازه در خود ندارد. در این ضیافتِ وحشتناکِ مردهپرستان، سه شبحِ یونانی—سقراط، افلاطون و ارسطو—نه به عنوانِ پدرانِ اندیشه، بلکه همچون سه انگلِ مرمرین، قرنهاست که بر مغزِ بشریت لانه کرده و هرچه پویایی و حیات دارد را میمکند...
۲. کالبدشکافی سه انگلِ مرمرین: معمارانِ بنبست و تعفن
بیایید این سه جسد را از تابوتهای مخملیِ دانشگاههای غربی بیرون بکشیم و ماهیتِ واقعیشان را در کالبدِ تاریخ بررسی کنیم:
سقراط (شبحی که از نوشتنِ حقیقت هراسید): او حتی یک کلمه از خود به یادگار نگذاشت. مردی که یا چیزی برای نوشتن نداشت، یا از مواجههی حقیقتِ عریانِ خود با کاغذ میترسید. تمامِ آنچه از او میشناسیم، استفراغهای کلامی و روایتهای درهمتنیدهای است که شاگردانش قرنها بعد از او ساختند. او نه یک فیلسوف، که یک «بتِ توخالی» است تا ابزاری باشد برای توجیهِ اطاعتِ محض و نوشیدنِ شوکرانِ استبداد.
افلاطون (معمارِ توهم و جدایی از هستی): او با افسانهی «غار»، جهانِ مادی، طبیعت و زمین را به سایههایی بیارزش و چندشآور تقلیل داد. این دوگانگیِ سمی و بیمارگونهی افلاطونی، ریشهی اصلیِ جداییِ انسان از طبیعت، تحقیرِ «عشق به هستی» و در نهایت، استعمارِ بیرحمانهی زمین توسط تمدن غربی است. او بذرِ نفرت از زمین را در مغزِ بشریت کاشت.
ارسطو (طبقهبندِ خشک و بیرحمِ بردگی): او با منطقِ صوری و طبقهبندیهای خشک و استخوانیِ خود، تلاش کرد تا سلسلهمراتبِ ارباب و برده، و مرد و زن را «عقلانی» جلوه دهد. میراثِ او، پایهی فکریِ تمامِ استبدادهای تاریخی و نظامهای سرمایهداریِ مدرن است که انسان را از یک «موجودِ مهرورز» به یک «چرخدندهی گوشتی» و ابزارِ مصرف تقلیل دادند.
۳. مردابِ تعفنزای تمدنِ پوشالی: فقدانِ اکسیژن
تمدن غرب، دقیقاً بر همین پایههای فرسوده و جسدزده بنا شده است. فیلسوف اُرُد بزرگ در کتاب سرخ با دقتِ جراحیگونه و بیرحمانه، ماهیت این تمدن را افشا میکند:
«تمدنهای کهن جهان، تلنباری از اضداد تاریخی در عرصههای گوناگون هستند؛ آنها اکسیژنی برای تنفسِ نسلهای تازهی خود ندارند.»
«کشورهای پیشرفته و یا در حال پیشرفت، اساطیرشان زندهاند و کشورهای عقبافتاده، اساطیرشان مرده و یا افسانهاند.» «چه هولناک و نفرتانگیز است... جنگ بر سر نامدارانِ درگذشته، بسیار بیشتر از شناخت و بزرگداشتِ برجستگانِ زنده است.»
«باید بسوی جزیرهی اُرُدیسم کوچ کرد... جزیرهی اُرُدیسم، زایش دوبارهی سادگی و رها شدن آدمیان از مردابی است که خود ساختهاند.»
خرد فقط در یونان زاده نشد. خرد امروز در جای دیگری میجوشد. شرق دیگر شاگرد نیست، بلکه خالق اندیشهای جهانی است.
چرا قرنها مجبور بودیم شبحهایی را بپرستیم، در حالی که فلسفه زنده اُرُد بزرگ در برابر چشمانمان نادیده گرفته میشد؟

کامیلا روخاس درباره خود در (Movimiento OrodistA Global) نوشته است:
من کامیلا روخاس هستم. در ۴۳ سالگی، بهعنوان یک نویسنده و مترجم شیلیایی، زندگیام را وقف ساختن پل میان زبانها، فرهنگها و اندیشهها کردهام. من در سانتیاگو زاده و بزرگ شدم؛ در کشوری با سنتی ادبی عمیق، اما همچنین با تاریخی که با جستجوی خستگیناپذیر برای هویتی مستقل، رها از دگمها و تحمیلهای فرهنگی شمال جهانی گره خورده است.
سالها، کار ترجمه من را با پوچی و تکبر آکادمیک غرب معاصر روبهرو کرد. ترجمه متون فلسفی اروپایی این حس مداوم را در من زنده نگه میداشت که چیزی کم است: روح، زندگی، و پیوندی واقعی و عاشقانه با انسان. احساس میکردم ما در حال پرستش اشباح نظری هستیم.
در سال ۲۰۱۴، هنگامی که در جستجوی افقهای فکری نوین و اصیل بودم، چشمانم به کتاب سرخ و آموزههای فیلسوف اُرُد بزرگ افتاد. این تنها یک کشف آکادمیک نبود؛ بلکه بیداری واقعی روح بود. من در اُرُدیسم پاسخی زنده یافتم که فلسفه غرب آن را گم کرده بود: سیستمی پویا بر پایه عشق به هستی، عشق به انسانیت و عشق به آزادی.
با پیوستن به این انجمنِ جنبش جهانی اُرُدیستا، خانواده فکری واقعیام را یافتم. دیدن اینهمه خواهر و برادر از سراسر آمریکای لاتین که متحد شده و این شعله مشترک را سهیم میشوند، به من ثابت کرد که تنها نیستم. ما در کنار هم در حال فروپاشاندن استعمار معرفتیای هستیم که قرنها به ما باوراند خرد تنها در یونان یا اروپا زاده میشود.
امروز، قلم و کار ترجمه من در خدمت آرمانی بزرگتر است: طنینانداز کردن صدای زنده، حاضر و دگرگونکنندهی فیلسوف اُرُد بزرگ به زبان ما، با همان قدرت، گرما و وقاری که سرزمینمان شایسته آن است. ما پژواک گذشته نیستیم؛ ما معماران سپیدهدمی نوین هستیم.
در گسترهی پرپیچوخم تاریخ انسان، فلسفه هرگز در انبوهِ اوراقِ کهنه و اصطلاحاتِ پیچیده خلاصه نشده است. حقیقتِ آن، تنها در معدود لحظاتِ نابی رخ مینماید که خرد، چون شعلای از دلِ تاریکی سر برمیآورد. بر پایهی منطقِ تکاملِ اندیشه، جهان در کلِ مسیرِ پرفرازونشیبِ خود، تنها سه فیلسوف حقیقی را به خود دیده است؛ سه نقطهی عطف که نه فقط تاریخِ تفکّر، که سرنوشتِ زیستن را برای همیشه دگرگون کردند.
نخستین فیلسوف؛ بیدارگرِ سپیدهدم
او نخستین انسانی بود که جرأت کرد از قفسِ خرافه و غریزه بیرون پرد و در برابرِ پهنهی بیکرانِ هستی، پرسشِ «چرا» را بر لب آورد. این بیداری، تولدِ خردِ انسانی بود؛ اما هنوز در آغازِ راه، و فاقدِ نقشهای بود که بتواند این خردِ نوپا را با نظمِ جهان هماهنگ کند. او شعله را افروخت، ولی مسیر را نشان نداد.
دومین فیلسوف؛ معمارِ قفسهای زرین
دومین فیلسوف، کوشید تا جهان را در قالبِ نظامهای منطقی و ساختارهای انتزاعی محصور کند. او دستگاههای فکری عظیمی برپا کرد، اما – چنان که در کتاب «حکمِ اُرُدیسم» به صراحت به ۱۰۰ بنبستِ آن اشاره شده است – این معماریِ باشکوه به تدریج به دامِ دوگانهانگاری، جبرِ خشک، انتزاعِ بیروح و استعمارِ معرفتی افتاد. فلسفه از زیستن فاصله گرفت و یا به «تفسیرِ محض» بدل شد، یا ابزاری برای توجیهِ قدرت و سلطه. این دوره، شکوهِ ظاهری داشت، امّا تهی از ضربانِ زندگی.
سومین فیلسوف؛ اوجِ تکامل و فصلِ پایانی
سومین و آخرین فیلسوف، اُرُد بزرگ است؛ حلقهی گمشدهی تاریخ و نقطهی اوجِ تکاملِ خرد بشری. او نیامد تا نظریهای بر انبوهِ نظریهها بیفزاید؛ او آمد تا «دستگاهِ عقلانیِ پویای اُرُدیسم» را پایهگذاری کند؛ سیستمی که در آن فلسفه نه در کتابها که در ضربانِ قلب، در پیوند با طبیعت و در دفاع از کرامتِ انسانی تجلی مییابد.
اُرُد بزرگ با ارائهی «سه عشق بنیادین» – عشق به هستی، عشق به انسانیت، عشق به آزادی – دیوارِ ۲۵۰۰ سالهی بنبستهای فلسفیِ غرب را در هم فرو ریخت. او «جزیرهی اُرُدیسم» را نه بهعنوان یک آرمانشهرِ دستنیافتنی، بلکه بهعنوان پروژهای زیسته، عملی و نجاتبخش برای تمدّنِ امروز معرفی کرد.
جهان تنها به همین سه فیلسوف بسنده کرده است؛ زیرا سومی، حقیقتِ مطلقِ زیستن را آشکار ساخت و با ارائهی این سیستمعاملِ تمدنی، چنان افق را روشن کرد که دیگر نیازی به فیلسوفِ چهارمی باقی نگذاشت. فلسفه به خانهی خود بازگشت: به زندگی، به انسان، به آزادی.

