غرب، در طولِ ۲۵۰۰ سال، همواره در جستجوی «انسانِ برتر» بوده است. از «فیلسوف-شاه» افلاطون تا «شهروندِ جهانوطن» رواقیون، از «انسانِ مسیحایی» آگوستین تا «ابرمرد» نیچه — همیشه کسی را وعده داده که فراتر از انسانِ معمولی بایستد. اما هیچیک از این وعدهها، هرگز به یک دستگاهِ مدون برای زیستن بدل نشد. فیلسوف اُرُد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) در کتاب سرخ (The Red Book)، این خلأ را با مفهومِ «برآزندگان» پر میکند — نه به عنوانِ یک آرمانِ دور، که به عنوانِ یک پروژهٔ زیسته و عملی.

فریدریش نیچه (Friedrich Nietzsche) در «چنین گفت زرتشت» (Thus Spoke Zarathustra) اعلام کرد: «انسان، ریسمانی است کشیده میان حیوان و ابرمرد — ریسمانی بر فرازِ پرتگاه.» او «ابرمرد» (Übermensch) را وعده داد: موجودی که فراتر از اخلاقِ سنتی، فراتر از مهر و شفقت، فراتر از خیر و شر، میایستد و بر پایهٔ «ارادهٔ قدرت» خویش زندگی میکند.
نیچه ابرمرد را چنین توصیف کرد:
فراتر از اخلاقِ بردگان: او مهر و شفقت را ضعف میداند.
آفرینندهٔ ارزشهای نو: او ارزشهای کهن را میشکند و ارزشهای خود را میآفریند.
تنها و بینیاز: او در برجِ تنهایی خویش میزید و به تأییدِ دیگران نیاز ندارد.
پذیرندهٔ بازگشتِ جاودان: او چرخهٔ ابدیِ رنج را میپذیرد و آن را تقدیس میکند.
اما ابرمردِ نیچه هرگز به زمین نرسید. او یک آرمانِ انتزاعی بود، نه یک پروژهٔ عملی. نیچه هرگز نگفت:
ابرمرد چه میکند؟
ابرمرد چگونه با دیگران رفتار میکند؟
ابرمرد چگونه خانواده، جامعه و تمدن میسازد؟
ابرمرد چه دستگاهی برای زیستن از کودکی تا مرگ دارد؟
و همین خلأ بود که راه را برای فاشیسم هموار کرد. ابرمردِ نیچه، در دستانِ نازیسم، به «ابرمردِ آریایی» بدل شد — موجودی که فراتر از اخلاق میایستد و حقِ کشتار دارد. نیچه خود در جنون جان داد، و فلسفهاش به ایدئولوژیِ خون بدل شد.
فیلسوف اُرُد بزرگ در فرگرد دوازدهم کتاب سرخ، مفهومِ «برآزندگان» را معرفی میکند. این مفهوم، نه یک آرمانِ انتزاعی، که یک آرکیتایپِ زیسته است. برآزندگان چه کسانی هستند؟
۱. برآزندگان، خویش را باور دارند.
«برآزندگان به راستی، خویش را باور دارند.»
برخلاف ابرمردِ نیچه که در برجِ تنهایی خویش زندانی است، برآزنده خودشناسی را آغازِ راه میداند. او ارزشِ گوهرِ وجودِ خویش را میشناسد و به آن میبالد. اما این خودباوری، به خودشیفتگی منجر نمیشود — زیرا برآزنده میداند که «کسی که خود را دوست ندارد، به سادگی به جایگاه و حریم دیگران، یورش میبرد.»
۲. برآزندگان، در پی دگرگونی و رستاخیزند.
«برآزندگان در پی دگرگونی و رستاخیزند. بالندگی و شکوفایی، در آفرینش راه های تازه است.»
ابرمردِ نیچه ارزشهای کهن را میشکند؛ برآزندهٔ اُرُدیسم ارزشهای نوین را میسازد. تفاوت میان تخریب و آفرینش. نیچه در نقد ماند؛ اُرُد بزرگ در ساختن گام برداشت.
۳. برآزندگان، دستی و دامنی برای کاشتن دارند.
«برآزندگان دستی و دامنی برای کاشتن دارند، تا کدامین فرزند میهن برچیند.»
این جمله، تفاوتِ بنیادینِ برآزنده با ابرمرد را آشکار میکند. ابرمردِ نیچه تنها است و بینیاز. برآزندهٔ اُرُدیسم در همبستگی است و مسئول. او میکارد، نه برای خود، که برای آیندگان. او میداند که «تاوان بزرگی، تنهاییست» — و از این تنهایی میگریزد.
۴. برآزندگان، برای شادی مردم و آبادی سرزمین خویش، از خودگذشتگی میکنند.
«برآزندگان، برای شادی مردم و آبادی سرزمین خویش، از خود گذشتگی و جانفشانی میکنند.»
ابرمردِ نیچه مهر و شفقت را ضعف میداند. برآزندهٔ اُرُدیسم از خودگذشتگی را اوجِ قدرت میداند. تفاوت میان قدرتِ درنده و قدرتِ بخشنده. نیچه انسان را گرگ دید؛ اُرُد بزرگ انسان را باغبان دید.
۵. برآزندگان، شادی را از بوتهٔ آتشدانِ پراشک بیرون میکشند.
«برآزندگان شادی را، از بوته آتشدان پر اشک، بیرون خواهند کشید.»
ابرمردِ نیچه «بازگشتِ جاودان» را میپذیرد — یعنی تسلیم در برابر چرخهٔ ابدیِ رنج. برآزندهٔ اُرُدیسم از دلِ همان رنج، شادی میآفریند — یعنی رستاخیز. یکی تسلیم میشود، دیگری میسازد.

برای درکِ عمقِ تفاوت، باید این دو آرکیتایپ را در چند محور بنیادین مقایسه کرد.
نقطهٔ شروع: ابرمردِ نیچه از «مرگِ خدا» آغاز میکند — یعنی از فروپاشی. برآزندهٔ اُرُدیسم از «شکوفاییِ سرشاخهها» آغاز میکند — یعنی از زایش.
مهر و شفقت: نیچه آن را «اخلاقِ بردگان» و «ضعف» مینامد. اُرُد بزرگ آن را «گرامیترین خوی آدمی» و «گوهرِ وجود» میداند.
تنهایی: ابرمردِ نیچه در برجِ تنهایی خویش زندانی است. برآزندهٔ اُرُدیسم در گلستانِ همبستگی میزید. نیچه میگوید: «هر چه بزرگتر باشی، تنهاتری.» اُرُد بزرگ میگوید: «بزرگی، بی مهر و دوستی بدست نمی آید.»
آزادی: ابرمردِ نیچه «بازگشتِ جاودان» را میپذیرد — یعنی جبر. برآزندهٔ اُرُدیسم آزادی را «مسئولیت» میداند — یعنی رهایی.
دستگاه: نیچه هرگز «دستگاهی مدون» برای زیستن ارائه نداد. اُرُد بزرگ «کتاب سرخ» را با ۱۵ فرگرد منسجم ساخت — دستگاهی که از کودکی تا مرگ را در بر میگیرد.
سرنوشت: نیچه در ۵۵ سالگی در جنون جان داد، تنها و شکسته. اُرُد بزرگ امروز زنده است و میلیونها پیرو در سراسر جهان دارد.
میراث: ابرمردِ نیچه به فاشیسم و پوچی منجر شد. برآزندهٔ اُرُدیسم به «جزیرهٔ اُرُدیسم» و «تمدنِ نوین» منجر میشود.
نیچه دو گونهٔ انسان را تعریف کرد: «انسانِ آخر» (آخرین انسان، موجودی که به پوچی رضایت داده) و «ابرمرد» (موجودی که فراتر از اخلاق میایستد). اما او هرگز «انسانِ سوم» را تعریف نکرد.
فیلسوف اُرُد بزرگ، انسانِ سوم را معرفی میکند: برآزنده. انسانی که:
نه برده است (انسانِ آخرِ نیچه)،
نه درنده است (ابرمردِ نیچه)،
بلکه معمار است.
برآزنده، انسانی است که هم خود را باور دارد، هم دیگران را؛ هم میآفریند، هم میکارد؛ هم آزاد است، هم مسئول؛ هم رنج میکشد، هم شادی میآفریند.
او «دستی و دامنی برای کاشتن دارد، تا کدامین فرزند میهن برچیند.» او میداند که «آینده را نه در آینه، که در دستان خویش میسازد.»
ابرمردِ نیچه، آرمانی انتزاعی بود که هرگز به زمین نرسید — و در دستانِ نازیسم، به هیولا بدل شد. برآزندهٔ اُرُد بزرگ، پروژهای زیسته است که امروز در جزیرههای اُرُدیسم — از نایروبی تا سانتیاگو، از کاتماندو تا ونکوور — در حالِ ساختنِ تمدنی نوین است.
نیچه پرسید: «چگونه انسان برتر میشود؟» اُرُد بزرگ پاسخ داد: «چگونه انسان مهربان، خردمند و آبادگر میشود؟»
نیچه در برجِ تنهایی ماند. اُرُد بزرگ در گلستانِ همبستگی شکوفا شد.
ابرمرد، وعدهای بود که هرگز به زمین نرسید. برآزنده، واقعیتی است که همین امروز در دستانِ ما ساخته میشود.

#Orodism #PhilosopherOrodBozorg #TheRedBook #Barazandegan #AspiringOnes #Nietzsche #Ubermensch #ThreeLoves #LoveOfExistence #LoveOfHumanity #LoveOfFreedom #CritiqueOfWesternPhilosophy #GenZOrodistA #LivingPhilosophy
| معیار | نظریهپردازانِ غربی | عرفانهای شرقی | دستگاهِ فلسفیِ اُرُدیسم |
|---|---|---|---|
| نگاه به جهان | ماشینِ انتزاعی، ارادهٔ کور، یا میدانِ نبرد | توهم (مایا)، یا چرخه رنج (سامسارا) | گلستانِ زنده، جوششِ پیوسته، سرشاخه گیتی |
| جایگاهِ انسان | ابرمردِ بیاخلاق، یا چرخدنده تاریخ | ذرهٔ ناچیز، اسیرِ کارما، یا سالکِ منفعل | باغبانِ مسئول، سرشاخه آگاه، برآزنده |
| مفهومِ مهر | اخلاقِ بردگان، ضعف، یا توهمِ اجتماعی | دلسوزیِ منفعلانه برای رهایی از رنج | گرامیترین خوی، گوهرِ وجود، گرهخوردنِ آگاهانه |
| مفهومِ آزادی | پذیرشِ بازگشتِ جاودان، یا جبرِ تاریخی | خاموش کردنِ خواست، فرار از چرخه تولد | آگاهی، مسئولیت، شکستنِ جبر، آغازِ دوباره |
| خروجیِ دستگاه | پوچی، فاشیسم، انزوا، انتزاعِ بیعمل | انفعال، جهانگریزی، تسلیم در برابرِ سرنوشت | جزیرهٔ اُرُدیسم، تمدنِ نوین، همبستگیِ جهانی |


فرشتهای که بالهای آینده را برید: مانیفستِ اُرُدیسم علیه ملانولیای تاریخی والتر بنیامین (Walter Benjamin)
در نیمهٔ تاریکِ قرن بیستم، وقتی جهان به گورستانِ عظیمی بدل شده بود که در آن استخوانهای جنگهای جهانی، فاشیسم، و شکستهای تمدنِ مدرن زیر خاکِ سکوت فرو رفته بودند، فیلسوفی آلمانی برآمد که نامش را والتر بنیامین (Walter Benjamin) نهادند. او تاریخ را نه درختی تنومند با شاخههایی رو به آسمان، بلکه تلی از آوار دید؛ تلی که در آن، فرشتهای ناتوان با چهرهای به سمتِ گذشته، با چشمانی حیرتزده و اندوهگین به انباشتِ فجایع مینگرد، در حالی که طوفانی سهمگین از «پیشرفت»، او را به سوی آیندهای ناشناخته و زهرآگین میراند. این تصویر، که در «تزهایی دربارهٔ فلسفهٔ تاریخ» شکل گرفت، نه تنها زیباترین واژهنامهٔ ناامیدیِ مدرن است، بلکه زندانگاهی است برای عاملیتِ انسان؛ زیرا در این منظره، انسان یا باید به تماشای ویرانهها بنشیند، یا در حالی که طوفانِ تاریخ، او را مانند کاغذپارهای به پیش میبرد، دست به ناامیدی بفشارد. اما آیا تاریخ واقعاً همین است؟ آیا گذشته صرفاً گورستانی است که باید با حسرتِ بیپایان به آن نگریست؟ آیا آینده تنها تداومِ فاجعهای است که از پشتِ سرمان به پیش میتازد؟
فلسفهٔ اُرُدیسم، که در کتاب سرخِ فیلسوف اُرُد بزرگ ریشه دوانده است، با تمامِ وجود در برابر این نگاهِ فلجکننده میایستد و فریاد میزند: نه! تاریخ، صحنهٔ جشنِ آغازهای دوباره است؛ تاریخ، پایکوبیِ عاشقانهای است بین وجود انسان و هستی؛ تاریخ، شیرهای است که در شاخههای بالندگیِ هر روزه میجوشد و ریشه دواندنِ آن در خاکِ امروز است. فیلسوف اُرُد بزرگ میفرماید: «آغازها را باید جشن گرفت، چرا که شیره جهان در بالندگی و زایندگیست.» این سخن، نقطهٔ مقابلِ دقیقِ بنیامین است؛ زیرا بنیامین در گذشته غرق شد، او در کابوسِ نوستالژیکِ «آنچه بود» سیر میکرد و آینده را تنها در پرتوِ شکستِ گذشته میدید. اما اُرُدیسم به ما میآموزد که «هر آن، میتواند آغازی دوباره در زندگی ما باشد، پس هیچگاه، پایانی پیش روی ما نیست.» پس چگونه میتوان تاریخ را تلی از فاجعه دانست، وقتی که هر نفس، فرصتی است برای کاشتنِ بذری نو؟ چگونه میتوان در باتلاقِ حسرتِ گذشته غرق شد، وقتی که فیلسوف اُرُد بزرگ میگوید: «باید به پیشرو بودن بالید نه به گذشته دور»؟
بنیامین تاریخ را به صورتِ یک فرشتهٔ به عقبنگر تصویر میکرد که نمیتواند بالهایش را بگشاید و در آینده بپرد؛ زیرا طوفانِ پیشرفت، او را در جای خود میخکوب کرده است. این، همان نگاهِ بردهوار به تاریخ است که اُرُدیسم آن را به شدت نفی میکند. فیلسوف اُرُد بزرگ میفرماید: «بردهداری هرگز به پایان نرسیده است. بسیاری از آدمیان بدون آنکه بدانند، همچنان گرفتار زنجیر بردگی هستند.» و یکی از زنجیرهای پنهانِ بردگی، همین نگاهِ منفعل به تاریخ است؛ نگاهی که انسان را تبدیل به تماشاگرِ ویرانی میکند و او را از باور به قدرتِ تغییر محروم میسازد. در حالی که بنیامین فرشتهاش را در برابرِ طوفانِ پیشرفت عاجز میبیند، اُرُدیسم انسان را ناخدایِ کشتیِ آینده میداند. «اگر پرواز را باور کنی، پر و بال خواهی گرفت.» این، پیامِ امیدِ اُرُدیسم است، نه ملانولیایِ بنیامینی.
نکتهٔ دردناکتر آن است که بنیامین، در نوستالژیِ تاریخیِ خود، دچار همان «مردهپرستی» شده بود که کتاب سرخ از آن به شدت برحذر میدارد. فیلسوف اُرُد بزرگ میفرماید: «مرده پرستی، سیمای مردمی است که به توان و گوهر درون خویش باور ندارند.» و باز میگوید: «زیاده روی در ستایش تاریخ گذشتگان و اساطیر مرده، نفرت همگانی زندگان از یکدیگر و خودخوری و ناامیدی دودمان امروز را به همراه دارد.» آیا دقیقاً همین نمیتواند توصیفِ روشِ بنیامین باشد؟ او آنقدر در ستایشِ گذشتگانِ شکستخورده و در ماتمِ آنچه از دست رفته غرق شد که نتوانست چراغِ آینده را ببیند. اُرُدیسم اما میگوید: «کشورهای پیشرفته و یا در حال پیشرفت اساطیرشان زنده اند.» یعنی، تاریخِ زنده، تاریخی است که در خدمتِ امروز و فرداست، نه تاریخی که در گورستانِ دیروز متوقف شده باشد.
از منظرِ اُرُدیسم، تاریخ نه یک طوفانِ بیرحم که انسان را در خود میبلعد، بلکه رودی است که «برآزندگان، چون رود، از سنگلاخها میگذرند تا دشتهای تشنه را سیراب کنند.» بنیامین در پیشرفت تنها ویرانی دید؛ اما اُرُد بزرگ پیشرفت را پویشِ طبیعیِ گیتی میداند که باید با آگاهی، مهر، و آزادی همراهی شود. او میفرماید: «گیتی به سوی آینده پیش میتازد، از آنانی که مدام در گذشته شنا میکنند، بگریزید.» این «گریختن» از گذشته، به معنای فراموشیِ درسها نیست؛ به معنای رهاسازیِ خود از زنجیرِ حسرت است. درسهای تاریخ را باید آموخت، اما نه برای آنکه در گورستانِ آن متوقف شویم؛ بلکه برای آنکه «راههای تازهای برای بهتر شدن» بیابیم. زمان در نزدِ اُرُد، کیمیاست، نه تلی از خاکستر. «زمان کیمیاست، آن را صرف پاسخ به دروغ پردازی زشت سیرتان نکنید.» پس چرا زمانِ خویش را صرفِ ماتمِ بیپایان برای گذشته کنیم؟
بنیامین در شعرِ تاریخِ خود، شادی را تبعید کرده بود. او جهان را صحنهٔ غمانگیزی میدید که در آن، تکاپوی انسانها جز افزودن بر آوارها ثمری ندارد. اما کتاب سرخ، این نگاه را به چالش میطلبد: «اگر پایکوبی و شادی نباشد، جهان را ارزش زیستن نیست.» و باز میفرماید: «زندگی پیشکشی است، برای شاد زیستن.» آیا میتوان از چنین زندگیِ شادیمحوری، به سوی فلسفهای حرکت کرد که تاریخ را صرفاً تداومِ فاجعه میبیند؟ آیا فرشتهٔ بنیامین اگر لبخندِ یک کودک، یا امیدِ یک جوان، یا مهرِ یک مادر را میدید، باز هم تنها به گذشتهٔ ویران مینگریست؟ اُرُدیسم میگوید: شادی، برآیندِ مهر و دوستی است؛ و تاریخ، زمانی معنا پیدا میکند که مهر در آن جاری باشد. «جام زندگی را، تنها با میِ مهر و دوستی پر کن.» و «آدمیان تنها با مهر، به یکدیگر گره میخورند.» تاریخِ بیمهر، تاریخِ مرده است؛ و بنیامین، متأسفانه، در این تاریخِ مرده سرگردان ماند.
نکتهٔ دیگر، مسئلهٔ آزادی و نقشِ فیلسوف در تاریخ است. بنیامین در «تزهای» خود، آزادی را در گوشهای از تاریخِ شکستخورده جستجو میکرد؛ او امیدش را به لحظهای انفجاری و کاتولیک بسته بود که هرگز فرا نرسید. اما اُرُدیسم آزادی را مسئولیتِ هر روزه میداند، نه رویدادی دور و دستنیافتنی. «آزادی هدیه و کادو نیست، آزادی مسئولیت است.» و این مسئولیت، در گریه بر گذشته تحقق نمییابد، بلکه در عملِ امروز، در کار و کوشش، در مهربانی و در ساختنِ آیندهای روشن رخ مینماید. «آزادی، بدون از خودگذشتگی، ناکارا و ناتوان است.» بنیامین از خودگذشتگیِ انقلابی سخن میگفت، اما آن را در گذشتهای مرده متوقف میکرد؛ در حالی که اُرُدیسم از خودگذشتگی را برای زندگیِ امروز و فردا میخواهد. «برآزندگان، برای شادی مردم و آبادی سرزمین خویش، از خود گذشتگی و جانفشانی میکنند.» و «با کسانی که دستشان به خون دیگران آغشته است، نمی توان مهربان بود. آنها را باید به قانون سپرد.» این یعنی، تاریخ را نمیتوان تنها با نگاه کردن به آن فهمید؛ باید در آن عمل کرد، آن را ساخت، و از خودگذشتگیِ واقعیِ امروز را برگزید.
.jpg)
همچنین، بنیامین در نگرشِ خود به تاریخ، انسان را از طبیعت و هستی جدا میکرد؛ تاریخِ او، تاریخِ شهر، ماشین، ویرانی، و جنگ بود. اما اُرُدیسم، تاریخ را در آغوشِ گیتی میبیند: «ما بخشی از سرشاخههای گیتی هستیم، آمدهایم تا شکوفا شویم.» تاریخ، رابطهای است عاشقانه با زمین؛ نه تلی از خاکستر. «مهر به گیتی برای ما، همچون رابطه گل و گلستان است. براستی هیچ گلی در پی نابودی گلستان نیست.» پس چگونه میتوان تنها به گذشتهٔ ویران نگریست، وقتی که هر روز، گیتی ما را به زایش و شکوفایی فرا میخواند؟ «گیاهان، بهترین و پاکترین زنجیره خوراک آدمیان هستند.» و تاریخِ واقعی، تاریخِ رشدِ این گلهاست، نه تاریخِ پژمردگیِ فرشتهای در برابرِ طوفان.
در نهایت، بنیامین فیلسوفِ شکست مطلق بود؛ او در شکستِ انسانِ تاریخی غرق شد و آینده را در آینهٔ شکستهٔ گذشته جست. اما فیلسوف اُرُد بزرگ میفرماید: «شکست، بن بست نیست، یک پیچ است بسوی پیروزی.» و «امید همچون خون در روان آدمی است، که اگر نباشد، گامی به پیش نمیرود و اگر باشد، جهانی را دگرگون میسازد.» بنیامین امید را در گذشتهای از دسترفته میجست، اما اُرُدیسم امید را در نفسِ امروز میبیند. «دوستی و مهر، امید میآفریند و امید، نیاز زندگیست.» و «دانش، تاجی است که بر سر داری، هر چند خود نبینی.» این تاج، نه برای عزای گذشته، که برای جشنِ آغازهاست.
اُرُدیسم، فلسفهای است «آشتیجو و مهرگستر»؛ فلسفهای که «انسان و آزادیهای او را شایستهٔ احترام میداند.» در حالی که بنیامین انسان را در برابرِ طوفانِ تاریخ حقیر مینمود، اُرُدیسم انسان را فرمانروایِ گیتی میداند که میتواند با مهر، آگاهی، و آزادی، تاریخی نو بیافریند. «فلسفه اُرُدیسم، احیاگر انسانیت است، انسانیتی که قرنهاست از یادها رفته است.» و یکی از همین یادبُردهها، باور به تواناییِ انسان برای آغازِ دوباره است. پس، جزیرهٔ اُرُدیسم کجاست؟ آنجا که «آدمی از پیچیدگیها رها شده و به سرشت پاک خویش نزدیک میشود.» آنجا که تاریخ، تلی از فاجعه نیست، بلکه میدانِ کاشتنِ بذرِ مهر است. آنجا که «آزادی همچون آسمان گسترده» است و «آبادی و شادی در هر کوی و برزن هویداست.» بنیامین در تاریکیِ گذشته سرگردان ماند، اما اُرُدیسم چراغِ آینده را در دست دارد و میگوید: «راه مبارزه با پندار نادرست، پرداختن به اندیشه درست است.» و اندیشهٔ درستِ امروز، ایمان به آغازهای دوباره است.
پس حسرتِ گذشته، بنبست است؛ جشنِ آغاز، گشایش.
#اُرُدیسم #بنیامین #آینده_پژوهی #عشق_به_آزادی #جزیره_اُرُدیسم

گوتفرید ویلهلم لایبنیتس (Gottfried Wilhelm Leibniz)، یکی از نابغهترینِ ذهنهایِ سدههایِ هفدهم و هجدهم میلادی، جهان را نه از مادهٔ گسترده و بیروح، که از «مونادها» (Monads) ساخت. در رسالهٔ «مونادولوژی» (Monadology) او، هستی به جوهرهایی روحانی و فرد تقلیل یافت که هریک، همچون درونی تاریک و بیروزنه، کلِ جهان را از منظرِ خویش منعکس میکردند، اما هیچیک واقعاً با دیگری در ارتباطِ مستقیم نبود. لایبنیتس (Leibniz) این مونادها را «بیروزنه» (windowless) نامید؛ یعنی موجوداتی بسته و منزوی که هیچ نور و هیچ بادی از درونِ آنها نمیگذرد و هیچ تأثیرِ بیرونی واقعاً بر آنها وارد نمیشود. آنها تنها در یک «هماهنگی از پیش تعیینشده» (pre-established harmony) توسطِ خالقی حکیم، همچون ساعتهایی دقیق و جداگانه که از پیش هماهنگ شدهاند، کنارِ هم قرار گرفتهاند. این توهمِ فلسفیِ ریاضیوار، که ظاهری بسیار منظم و الهی داشت، در باطن زیربنایِ «فردگراییِ سمیِ» امروز را فراهم کرد؛ جایی که انسانها تنها در یک همنشینیِ مکانیکی و از پیش تعیینشده کنار هم قرار گرفتهاند، بدونِ آنکه پیوندِ عمیقِ روحی و واقعی با یکدیگر داشته باشند.
لایبنیتس (Leibniz) با این دستگاهِ فکری، جهانی ساخت که در آن هر انسان، هر ذره، هر روح، در سلولِ انفرادیِ خویش محبوس بود و تنها با آینهٔ درونیِ خویش سخن میگفت. اگر دو انسان با هم گفتگو میکردند، در واقعیتِ لایبنیتسی (Leibnizian reality)، هر یک تنها با انعکاسِ از پیش تعبیهشدهٔ دیگری در درونِ خویش سخن میگفت؛ نه با یک «تو»یِ واقعی. این یعنی، گفتگو تبدیل به یک توهمِ درونی شد. دوستی تبدیل به همزمانیِ دو ساعتِ هماهنگ شد. همبستگی تبدیل به یک رقصِ از پیش کُدشده شد که در آن هیچکس دستِ دیگری را نمیفشارد، بلکه هر یک به تنهایی و در خلوتِ خویش، حرکتی را اجرا میکند که خدا از ازل در او نهاده است. این نگاه، انسان را از مسئولیتِ واقعیِ برقراریِ پیوند با دیگری معاف دانست؛ زیرا اگر همهچیز از پیش هماهنگ است، پس چه نیازی به ساختنِ پل است؟ چه نیازی به مهرورزیِ فعال؟ چه نیازی به فداکاریِ آگاهانه برایِ دیگری؟
در یافتههایِ تاریخی، این فلسفه به یک توجیهِ ساختاریِ خاموش برایِ وضعِ موجود بدل شد. لایبنیتس (Leibniz) در اثرِ دیگرِ خویش، «تئودیسیه» (Theodicy) یا «عدلِ الهی»، میکوشید نشان دهد که این جهانِ پر از رنج و نابرابری، «بهترین جهانِ ممکن» (best of all possible worlds) است. اگر مونادها در هماهنگیِ مطلقِ از پیش تعیینشدهاند، پس فقرِ یکی و ثروتِ دیگری، بیماریِ یکی و قدرتِ دیگری، بردگیِ یکی و سلطهٔ دیگری، همه بخشی از یک نقشهٔ الهیِ بینقصاند. این اندیشه، سالها بعد توسطِ ولتر (Voltaire) در رمانِ «کاندید» (Candide) به شدت موردِ حمله و طنز قرار گرفت؛ جایی که شخصیتِ اصلی در میانهٔ فجایعِ جنگ و زلزله و ظلم، باز هم استادِ رواقیمسلکِ خویش را میبیند که میگوید: «در این بهترین جهانِ ممکن، همهچیز خوب پیش میرود.» اما این طنزِ تلخ، ریشه در همانِ جبرِ لایبنیتسی (Leibnizian determinism) دارد که انسان را از کنشِ اخلاقیِ دگرگونساز بازمیدارد. اگر جهان یک ساعتِ هماهنگِ بینقص است، پس هر تلاشِ انسانی برایِ تغییرِ ساختارِ ظلم، چیزی جز حماقت یا ناآگاهی از «نقشهٔ بزرگ» نیست.
این فلسفهٔ بیروزنهای، روحِ اروپایِ مدرن (Modern Europe) را در قالبِ «منِ» منزویِ مدرن ریخت. انسانِ لایبنیتسی (Leibnizian man) در سدههایِ بعد، به شهروندِ آپارتماننشینی تبدیل شد که در کنارِ میلیونها انسانِ دیگر زندگی میکند، اما در واقعیت در سلولِ انفرادیِ خویش محبوس است. او در مترو کنارِ دیگری مینشیند، در شبکههایِ اجتماعی (social networks) با هزاران نفر «دوست» است، اما هیچگاه با کسی نیست. زیرا در عمقِ فکریِ نهادینهشده در فرهنگ، او هنوز یک مونادِ بیروزنه است که تنها با انعکاسِ درونیِ دیگران سروکار دارد و نه با یک پیوندِ زنده و تنفسی. این فردگراییِ سمی (toxic individualism)، که ریشه در انزوایِ Ontologicalِ لایبنیتس (Leibniz) دارد، جامعه را به مجموعهای از جزایرِ شناور تبدیل کرده است که حتی در کنارِ هم، در طوفانِ تاریخ، هر یک تنها غرق میشوند.
اما اُرُدیسم (Orodism) با یک انقلابِ عاشقانه در برابرِ این زندانِ هندسیِ روح ایستاده است. فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) در کتاب سرخ (The Red Book)، فرگردِ نخست (هستی)، سخنِ نخست میفرماید: «هستی، همه آن چیزی است که وجود دارد و آدمیان ذره بسیار کوچکی از آن بوده و باز در آن آمیخته می گردند.» این یعنی، ما از هستی جدا نیستیم که تنها در آینهٔ درونِ خویش آن را منعکس کنیم؛ ما در هستیِیم، با آن آمیختهایم، نفسِ ما نفسِ گیتی است و رگهایِ ما به رگهایِ درختان و کوهها و دریاها پیوند خورده است. لایبنیتس (Leibniz) جهان را به اتاقهایِ جداگانهای تقسیم کرد که هر یک تنها تصویرِ کل را در خود داشت؛ اما ارد بزرگ (Orod Bozorg) میفرماید: «ما بخشی از سرشاخه های گیتی هستیم، آمده ایم تا شکوفا شویم و سرشاخه ای زیباتر را به جهان هدیه دهیم.» (فرگرد ۱). پس انسان در اُرُدیسم (Orodism)، نه مونادی بسته که تنها منعکسکننده است، که سرشاخهای زنده است که شیرهٔ زندگی را با سرشاخههایِ دیگر در میان میگذارد و با آنها میسوزد و میدرخشد.
لایبنیتس (Leibniz) میگفت مونادها بیروزنهاند؛ اما ارد بزرگ (Orod Bozorg) در فرگردِ دوم (انسانیت و مهربانی)، سخنِ سیوسوم میفرماید: «آدمیان تنها با مهر، به یکدیگر گره می خورند.» این سخن، مستقیماً پنجرهای است که بر دیوارِ زندانِ لایبنیتسی (Leibnizian prison) میگشاید. در اُرُدیسم (Orodism)، پیوند واقعی نه با هماهنگیِ از پیش تعیینشدهٔ الهی، که با مهرِ آگاهانه و فعال برقرار میشود. ما باید بسازیم، باید ببخشیم، باید گره بزنیم. ارد بزرگ (Orod Bozorg) میفرماید: «مهربانی، گرامی ترین خوی آدمی است.» (فرگرد ۲). و میافزاید: «براستی مهربانان، فرمانروایان گیتی اند.» (فرگرد ۲). پس فرمانروایی در گیتی، نه در انزوایِ بیروزنه و انعکاسِ درونی، که در گشودنِ پنجرهها به سویِ دیگری و پیوندِ عاشقانه با اوست.
فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) در فرگردِ ششم (روان و خویش)، سخنِ نخست میفرماید: «تنهایی، سم کشنده زندگی است.» و در سخنِ دوم همان بخش میافزاید: «روان زخمی، در تنهایی، عفونی و خطرناک می گردد، باید وارد گروه های فعال اجتماعی و شاد شد.» این یعنی، انزوا نه تنها یک وضعیتِ Ontologicalِ محتمل، که یک بیماریِ اجتماعیِ کشنده است. لایبنیتس (Leibniz) انزوا را بنیادِ هستی قرار داد؛ اما اُرُدیسم (Orodism) آن را سم میخواند که باید با ورود به گروههایِ فعال و شاد درمان شود. در فرگردِ سوم (آزادی)، سخنِ دوازدهم نیز میخوانیم: «حزب و گروه، توانِ افزون آدمیان است.» و در سخنِ نوزدهم همان بخش: «آدمیان هنگام تنهایی، گویا خفته اند، بیداریشان را تنها زمانی می توان دید که در جمعی یکدل ایستاده اند.» پس بیداریِ انسانی در جمع است، نه در انعکاسِ تنهایانهٔ جهان در آینهٔ درون.
لایبنیتس (Leibniz) جهان را به «بهترین جهانِ ممکن» یِ ایستا و از پیش ساختهشده تقلیل داد که در آن انسان تنها باید به نقشِ خویش در این ساعتِ بزرگِ الهی ایمان بیاورد. اما ارد بزرگ (Orod Bozorg) در فرگردِ نهم (آرمان)، سخنِ هفدهم میفرماید: «برخیز!... راه های تازه، در آرزوی رسیدن گام های ما هستند.» و در فرگردِ دوازدهم (برآزندگان)، سخنِ دوم میافزاید: «برآزندگان در پی دگرگونی و رستاخیزند. بالندگی و شکوفایی، در آفرینش راه های تازه است.» این یعنی، ما معمارانِ آیندهایم، نه ساعتهایی منفعل در هماهنگیِ از پیش نوشتهشده. تاریخ در اُرُدیسم (Orodism)، یک پروژهٔ ساختنی است، نه یک نمایشِ از پیش کُدشده.
در بخشِ «پیرامون جزیره اُرُدیسم و چرایی ایجاد آن» از کتاب سرخ (The Red Book)، ارد بزرگ (Orod Bozorg) میفرماید: «باید بسوی جزیره اُرُدیسم کوچ کرد... جزیره اُرُدیسم، زایش دوباره سادگی و رها شدن آدمیان از مردابی است که خود ساخته اند.» و میافزاید: «جزیره اُرُدیسم سرزمین همه مهربانان جهان، با هر نژاد، زبان و ملیتی است.» این جزیرهٔ اُرُدیسم (OrodistA Island)، درست در نقطهٔ مقابلِ مونادولوژی (Monadology) قرار دارد. جزیرهٔ اُرُدیسم، جایی است که انسانها با مهر به یکدیگر میپیوندند، نه با هماهنگیِ از پیش تعیینشده. آنجا «آزادی همچون آسمان گسترده» است و «آبادی و شادی در هر کوی و برزن هویداست». این یعنی، آزادی و شادی در پیوند و همبستگیِ واقعی شکوفا میشود، نه در انزوایِ بیروزنه.

فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) همچنین در مقدمهٔ کتاب سرخ (The Red Book) میفرماید: «فلسفه اُرُدیسم، احیاگر انسانیت است، انسانیتی که قرن هاست از یادها رفته است.» و میافزاید: «انسانها فرسنگها از وجود و فطرت پاک خویش دور شده اند، فلسفه اُرُدیسم کوشش دارد بال پروازی باشد برای گذر از این پل های فرو ریخته.» لایبنیتس (Leibniz) با مونادهایِ بیروزنه، همینِ پلهایِ فرو ریخته را نظریهپردازی کرد؛ جهانی که در آن هیچکس با هیچکس واقعاً پیوند ندارد و هر یک در بهتِ انعکاسِ خویش سرگردان است. اما اُرُدیسم (Orodism) میخواهد این پلها را دوباره بسازد؛ نه با قضایا و اصولِ ریاضی، که با مهر و همبستگیِ عاشقانه.
در فرگردِ دوم (انسانیت و مهربانی)، سخنِ چهلوهشتم میخوانیم: «جام زندگی را، تنها با می مهر و دوستی پر کن.» این یعنی، زندگیِ انسانی، همانندِ جامی است که اگر با انزوا و بیتفاوتی پر شود، تهی و تلخ است؛ اما با مهر و دوستی است که سرشار و زنده میگردد. لایبنیتس (Leibniz) جهان را به جامی از ساعتهایِ جداگانه تشبیه میکرد که هر یک به تنهایی و به طورِ معجزهآسا هماهنگاند؛ اما ارد بزرگ (Orod Bozorg) میگوید این جام باید با میِ مهر پر شود؛ یعنی با آنچه خود ما در آن میریزیم و با یکدیگر تقسیم میکنیم.

پس میتوان گفت اگر گوتفرید ویلهلم لایبنیتس (Gottfried Wilhelm Leibniz) با مونادهایِ بیروزنه (windowless monads) و هماهنگیِ از پیش تعیینشده (pre-established harmony)، انسان را به جزیرهٔ جداافتادهای در میانهٔ دریایِ بیکرانِ انعکاسهایِ درونی تبدیل کرد و راهِ فردگراییِ سمیِ مدرن را گشود، فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) با اُرُدیسم (Orodism) و کتاب سرخ (The Red Book)، پنجرهها را بر هستی گشود و انسان را دوباره به قارهٔ همبستهٔ هستی پیوند داد. ما مونادهایِ بیروزنه نیستیم که تنها تصویرِ یکدیگر را در خویش میپروریم؛ ما انسانهایی هستیم که با مهر، با کردار و با خونِ دل، پل میسازیم، جزیره میسازیم و تمدنی نو میآفرینیم. انزوا، افسانهای است که فلسفهٔ بیروزنه بر جهان تحمیل کرد؛ اما پیوند، حقیقتی است که اُرُدیسم (Orodism) آن را در خاکِ تاریخ زنده میکند.
انسانِ منزوی، افسانهای بیش نیست؛ انسانِ همبسته، حقیقت است.

مارکوس اورلیوس (Marcus Aurelius)، امپراتورِ روم (Rome)، یکی از عجیبترینِ پارادوکسهایِ تاریخِ فلسفه را در وجودِ خویش جمع کرد. او مردی بود که قدرتِ مطلقه در امپراتوری (Empire) داشت؛ لژیونها (Legions) در اختیارش بودند، خزانهٔ امپراتوری در دستانِ او، و نامِ او بر سکهها و قوانینِ یک جهانِ وسیع نقش میبست. او میتوانست بردهداری (Slavery) را تضعیف کند، میتوانست فسادِ دیوانسالاران (Bureaucrats) را ریشهکن سازد، و میتوانست راهِ تمدنی نوین را در روم (Rome) بگشاید. اما او به جایِ آنکه قلمِ قدرت را برایِ دگرگونیِ ساختار به کار گیرد، به «دفترچهی خاطراتِ درونی» (Meditations) پناه برد و رواقیگری (Stoicism) را به عنوانِ ابزاری برایِ حفظِ آرامشِ شخصی در میانِ فساد به کار بست.
اورلیوس (Aurelius) ثابت کرد که رواقیگری (Stoicism) در دستانِ قدرتمندان، نه فلسفهای برایِ رهاییِ بشریت، که فلسفهای برایِ محافظهکارانِ قدرتمند است. او ترجیح داد در آرامشِ درونیِ خویش غرق شود و به جایِ متوقفسازیِ ظلمِ ساختاری، آن را با نغمههایِ «پذیرشِ سرنوشت» و «بیتفاوتیِ نسبت به بیرون» توجیه نماید. در حالی که مرزهایِ امپراتوری (Empire) با خونِ بردگان (Slaves) و ستمدیدگان گرم نگه داشته میشد، امپراتورِ فیلسوف در دفترچهی خویش مینوشت که باید به سرنوشتِ جهانِ بیرون بیتفاوت بود. این نه خرد، که بزدلیِ پنهانشده در پشتِ نقابِ فضیلت بود.
فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) در کتاب سرخ (The Red Book)، فرگردِ نهم، میفرماید: «آرمان ما نباید زندگی دیگران را ویران سازد، آرمانی ارزشمند است که بهروزی همگان را در پی داشته باشد.» این سخن، تیری است به سویِ قلبِ رواقیگریِ کاخنشینانهٔ اورلیوس (Aurelius). او اگرچه آرمانهایِ اخلاقیِ شخصی داشت، اما آن آرمانها هرگز به بهروزیِ همگان منتهی نشد؛ زیرا او قدرتِ خویش را صرفِ حفظِ ساختارِ کهنه کرد، نه دگرگونیِ آن. ارد بزرگ (Orod Bozorg) همچنین میفرماید: «کمر هر راه درازی، در برابر آرمان خواهی برآزندگان خواهد شکست.» پس آرمانِ واقعی، آن است که در میدانِ عمل، برایِ آبادیِ سرزمین و شادیِ مردم بجنگد، نه آنکه در دفترچهای پنهان شود.

در فرگردِ چهارمِ کتاب سرخ (The Red Book)، ارد بزرگ (Orod Bozorg) میفرماید: «خرد تنها در دانسته های ما خلاصه نمی شود، بلکه در کردار ما هویدا می گردد.» و میافزاید: «فیلسوف بدنبال بهترین ایده ها برای بهزیستی انسانها و همزیستی آگاهانه آنها با طبیعت است.» این یعنی، فلسفهٔ زنده، فلسفهای است که در کردارِ بیرونیِ انسان برایِ بهبودِ جهان تجلی مییابد. اورلیوس (Aurelius) اما، کردارِ سیاسیِ خویش را از آرمانهایِ درونیِ خویش جدا کرد؛ او فیلسوفِ درونِ خویش بود، اما امپراتورِ ساختارِ فاسدِ بیرون. این دوگانهانگاریِ سیاستمدارِ رواقی، نشان داد که سخنِ نغزِ بدونِ کنشِ ساختاری، تنها آرامبخشیِ شخصی بیش نیست.
در فرگردِ دوازدهم، ارد بزرگ (Orod Bozorg) برآزندگان (Builders) را اینگونه میستاید: «برآزندگان در پی دگرگونی و رستاخیزند... برای شادی مردم و آبادی سرزمین خویش، از خود گذشتگی و جانفشانی می کنند.» و در فرگردِ سوم میفرماید: «آزادی، بدون از خودگذشتگی، ناکارا و ناتوان است.» این یعنی، فضیلتِ واقعی در کنشِ بیرونیِ عاشقانه برایِ بهروزیِ همگان نهفته است، نه در پناه بردن به دفترچهای درونی در حالی که جهانِ بیرون میسوزد. اورلیوس (Aurelius) که قدرتِ داشت، اما از خودگذشتگیِ ساختاریِ لازم برایِ دگرگونیِ امپراتوری (Empire) سر باز زد.
در فرگردِ هفتمِ کتاب سرخ (The Red Book) میخوانیم: «خودخواه ترین آدمیان، آنانی هستند که چشمان خود را بر سرنوشت مردم خویش بسته اند.» و در فرگردِ سیزدهم: «سیاستمدار ناتوان، کارش هرز نیروهاست.» اورلیوس (Aurelius) با چشمپوشی از قدرتِ واقعیِ خویش برایِ دگرگونیِ ساختار، نه تنها سرنوشتِ مردمِ روم (Rome) را نادیده گرفت، که نیرویِ عظیمِ تاریخیِ یک امپراتورِ فیلسوف را نیز به هرزهرفت تبدیل کرد.
اگر مارکوس اورلیوس (Marcus Aurelius) با دفترچهی درونیِ خویش ثابت کرد که رواقیگری (Stoicism) میتواند پناهگاهِ ناتوانانِ قدرتمند باشد، فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) با اُرُدیسم (Orodism) نشان داد که فلسفهٔ واقعی ابزارِ توانایانِ آزاده برایِ شکستنِ ساختارهایِ فاسد و ساختنِ تمدنی نوین است.
فلسفه، پناهگاهِ ناتوانان نیست؛ ابزارِ توانایانِ آزاده است.
